هيچ چيز ازت نمي دونستم، هيچ چيز. هيچ چيز از من نمي دانستي، هيچ چيز.
از دنياي وبلاگ و اينترنت و … فقط چند تا از دوست هايم رو مي شناختم. نه قبلا اسمي ازت شنيده بودم، نه حتي كليك كرده بودم روي نوشته هاي بي قفل و كليدت.
در گير بحث هاي يك وبلاگ شده بودم كه دو تا نظر ديدم، كليك كردم.
باز هم كليك كردم، نوشته هايي بود از جنس عشق و اعتراض و خاطرات قديمي.
تنهايي هاي كشنده بدترين روزهاي زندگي ام را با خواندن نوشته هات پر ميكردم، بي صدا و ردپا.
وقتي نوشتي كه تقديم ميكنم نوشته هايم را به … و “شما”. هنوز آنقدر بزرگ نشده بودم كه “بفهمم” با من نيستي.
ديوانگي و عاشقي ات را با نوشتن بود كه ثابت كرده بودي و فكر كردي مي ارزد به داشتن چند “رفيق” جديد.
خواستم مشكلي را حل كنم، چند تا واژه ساده شد اعلام حضور من در تمام شب هاي سرد و وحشتناك بي پناهي كه ميخواندم دست نوشته هايت را.
نظرم رو هم گفتم.
نميدانستم بايد اشك ميريختم تو همه آن شب هاي تنهايي وقتي كه ميخواندم ماندن و مقاومت كردن يكي ديگه رو كه خودم اون روزها گرفتار شده بودم، خنديده بودم تمام مدتي كه ميخواندم. مثل اينكه اشتباه كرده بودم. هميشه همينطور بوده، هميشه وقتي آدم بزرگ ها چشم هاشون خيس ميشه، من مي خندم و هر وقت من يادم ميرود كه بايد بخندم اين مزه شور بي مزه است كه دهنم را پر ميكند.
خنديدم “چون هر مشكلي براي اش مثل يك آغاز جديد بود. مثل سوپر من هاي فيلم ها اما واقعي واقعي.” انگاري اشتباه كرده بودم؟! نبايد ميخنديدم، نه؟
اما دقيقا آنجايي كه ديگر هيچ كس قرار نبود گريه كند، من اشك ريختم: “نسل عشق بدون چت و وبلاگ و ایمیل و موبایل.” باز هم يكي ديگر به هم نسل هام گفت:”عمرا عاشق بشي.”
خواستي كه هم را ببينيم اما من خراب تر از اوني بودم كه آدم جديدي را به زندگي ام وارد كنم. نفهميدم چي شد كه ريسك كردم و … ظاهرا قاطي تر از اوني بودم كه از قانون هاي نا نوشته زندگيم تخطي نكنم.
وقتي ازم خواستي حرف بزنم، نفهميدم چي شد كه حرف زدم! براي اولين بار بود كه حرف ميزدم.
باورم نميشد، من؟! حرف بزنم؟ به كسي بگم كه چي شده؟ اصلا به يك جنس مخالف اعتماد كنم؟ مني كه ياد گرفته بودم جنس مخالف حتي براي ثانيه اي هم كلام شدن هم قابل اعتماد نيست؟ من و حرف زدن؟ شايد همه اش به خاطر اولين جمله اي بود كه گفتي: “نترس دخترك من كاري باهات ندارم.”
همين بود كه اعتماد كردم. آره همين بود. همين بود كه شدي “دايي . . . . .” گمانم بدوني كه چرا گفتم دايي؟ دايي براي من يعني پناه همه روزهاي سخت و تنهايي، يعني بودن و نباختن به خاطرش، يعني ته “رفاقت”. يعني شايد بشوي آن تني اي كه هميشه ناتني بود.
و تو نفهميدي چرا من حرف نميزنم و ميترسم كه حرف بزنم و گمان كردي كه “لوسم”. شايد باشم نمي دانم.
داستان اما تكراري بود: انتخاب بين بودن و نبودن. نفهميدم چرا قبول كردم “بودن” را.
…
قراري با هم داشتيم به تاريخ 31 شهريور 87 و تو نمي دانستي كه من 20 سال است كه از اين روز گريزانم، روزي كه فردا بايد مي رفتم مدرسه و نفهميدي كه چرا من التماس ميكنم كه يك روز ديگر. روزهاي خاكستري زيادي را در دوستي گذرانديم اما اين نوشته باشد براي اين قرار كه ميدونم ديگه نه من و نه تو بهش پايبند نيستيم. ترسيدم كه خصوصي اش كنم كه بشود اول يك ماجراي جديد. ببخشيد كه چند روز زودتر شد:
به دايي . . . . . كه نديده و نشناخته دوستش داشتم و ديده و شناخته بيشتر.
به دايي . . . . . كه دستم را گرفت و به دنيايي برد كه اگر هم نامم نباشد، اما همه من است. دنيايي كه حس خوب بودن و بزرگ شدن و قوي شدن را تجربه كردم : “حس میکنی که چه مزه ای داره قوی شدن؟”، آنجا كه دستم به خدا برسد. دنيايي كه مال من است، فقط من. دنيايي كه رنگ هاش همه نارنجي و قرمز است، همه خواستن است براي بودن. همه شادي است كه غمش پشت در جا مانده است، من جايش گذاشته ام، همانجا كنار كفش هايم كه حالا ديگر براي پاهاي بي آبله ام بزرگ است، كنار همه ترس ها و نخواستن ها و … همان جا، جا مانده. كم آورده از خوشي هاي اين روزهام. برد به همانجايي كه بايد باشم. همانجايي كه تنهايي و ترس و … واژه هاي بي معنايي هستند.
به دايي . . . . . كه حرف هاي جادويي اش، صبحدم شب هاي جهنمي خود ساخته ام را پر از رنگين كمان “بودن” مي كرد.
به دايي . . . . . كه اولين بار يادم داد چشم هام چه رنگي هستند؟ انگار آينه من بودي. گمانم همين بود كه مي گفتند: ” بهترين دوست آدم مثل آينه مي ماند.”
به دايي . . . . . كه يادم داد كه مي شود بغض هاي خفه شده اين همه سال، تبديل بشه به اشك.
به دايي . . . . . كه يادم داد كه براي خودم هم مي شود گريه كرد. گفته بودم هيچ مذكري اشكم را نديده، نگفته بودم؟
به دايي . . . . . كه يادم انداخت من كجا هستم و بايد باشم، گيرم كه داد ميزد: ” تو مگه چي كم داري؟”
به دايي . . . . . كه يادم انداخت دفتر شعرم را سال ها كجا بود كه گم كرده بودم.
به دايي . . . . . كه يادم داد گنج هايم را كجا پنهان كردم، كه برم و پيداشون كنم.
مرسي كه بودي و ماندي و من را از نخواستن براي بودن به اشتياق براي ماندن رساندي، كه نمي داني چه مزه اي دارد ماندن وقتي كه قوي هستي؟
مرسي كه مزه رهايي بودن را با “بودنت” بود كه تجربه كردم.
مرسي كه همه كم آوردن ها و نتوانستن ها و اشك ها و ناله ها و ترس هاي بي بهانه ام و خواستن هايم براي نبودن را شنيدي و دم نزدي كه من قوي بشم همونقدر كه تو ميخواهي. مرسي كه دستان ناتوانم و پاهاي آبله زده ام را سپردي به روزهايي كه اينقدر دور هستند كه نميشود برگشت و رفت و پيداشون كرد، گم شدن انگاري.
مرسي كه نبودي كه بفهمم كه بايد باشم.
مرسي كه نباختي تا نبازم.
مرسي براي همه لحظه هاي بودنت و همه لحظه هاي نبودنت كه به شوق بودنت گذشت.
مرسي كه همه من را يادم انداختي، بي آنكه چشم داشتي داشته باشي.
مرسي كه خودم را با خودم آشنا كردي، كه مدتي بود اين من گم شده بود.
مرسي به اندازه 505 روز كه مهمانم كردي به طعم شيرين ماندن و قوي بودن.
نميدانم چه كردي با من؟ اما اينقدر ميدانم كه ياد گرفتم روي پاهاي آبله زده ام بايستم و كم نياورم. نميدانم ميداني يا نه؟ اما وقتي مي گفتي: ” من هستم اگه لازم بود.”، برق چشمانم صد برابر مي شد، دستان كوچكم قوي تر و پاهاي آبله زده ام محكم تر، انگار مي كردم كه يكي هست كه نگذارد من بيافتم. ميدانم كه عقب مي ايستادي و نگاه مي كردي بلند شدن و زمين خوردنم و دوباره بلند شدنم را و دوياره و دوباره و … كه اگر ميدانستم كسي نيست كه من را بپايد، هرگز بلند نميشدم.
نميدانم چه كردي با من كه كابوس هاي 13 ساله ام، يك هفته اي گم شد و رفت؟ آنقدر از من دور شد كه نمي دانم چه بود كه شب ها خواب از سرم ربوده بود؟ كاش يادم بياندازي دوباره.
نميدانم چه كردي با من كه وقتي شكستي آينه اي را كه هزار تكه شد از من، تكه خودم را پيدا كردم.
دوستت داشتم مثل وقتي كه بابا را دوست دارم، مثل وقتي كه هم دوستش دارم و هم ازش مي ترسم، وقتي كه عاشق ميشوي و شرم ميكني از گفتنش براي بابا. شايد همين بود كه نشد بشنوي قصه عاشقي ام را قبل از بودنت و بعدش.
ميترسيدم كه بشنوي و ببيني كه پاهايم گاهي ياريم نكردند و نا اميد شوي از آن همه تلاشت، همين بود كه گاهي لج ميكردم و گم و گور. اما … اما تو مي فهميدي انگاري و من دنبال راهي براي فرار از چشمانت. همين بود كه مي گفتم: “من مي ترسم.” اما جرات نداشتم بگم: “از تو.”
ميدانستم جواب همه سوال هايت در چشمهايم بود، همين بود كه چشمانم را مي دزديدم از نگاه تيزت و تو عاصي ميشدي كه چرا نگاهم به ديوار روبرو گره خورده است؟
نميدانم وقتي بودي باختم يا وقتي كه نبودي، اما ميدانم كه دنياي كوچكم اين روزها كمي بزرگ تر شده است.
وقتي كه بهت رسيدم نالان از آن همه راه رفتن بودم با دست هاي كوچك و ناتوان و پاهاي زخمي دلمه بسته اي كه نه ناي رفتن داشت و نه ماندن. اما اين روزها دستان كوچكم توانمندتر و كفش هاي آن روزها كمي گشاد؛ ميدانم دستان كوچكم و پاهاي ناتوانم، توان جبران ندارند؛ كه هرگز محبتي نديدم كه توقع جبرانش باشد. اما هر چه نوشتم همه توانم بود كه همه توان من ياراي برابري اندكي از توان و محبتت را ندارد.
نميدانم توانستم مانند اسمت سرانجام خوبي بشوم از همه تلاش هايت يا نه؟ اما هر چه شد همه توانم بود كه بيشتر از آن را نه توانش بود نه ظرفيتش.
اما … اما كاش هيچ وقت باهام قهر نمي كردي. اولين باري كه قهر كردي من تب كردم.
كاش سعي نمي كردي از من آنچه را كه نيستم بسازي كه اين من ديگر من نيست. كاش مي توانستي من را با همه بدي ها و ناتواني هام دوست داشته باشي.
———————————————————————————————–
پي نوشت: نه ديگه دليلي دارم كه دوستت داشته باشم و نه داري كه دوستت بمانم، گرچه ياد گرفتم دوست داشته باشم بي قيد و شرط. اين وظيفه اي بود كه انجام دادم.
پي نوشت دوم: اين نوشته بيشتر از يك ماه است كه نوشته شده است.
پي نوشت سوم: فيلم مورد علاقه ات را يك بار ديدم و همه ديالوگ هايش را حفظم اما كلاه قرمزي را هزار بار ديدم و حفظ نشدم.