گاهي رويا صرفا يك رويا نيست، بخشي از واقعيت است. بخشي از يك زندگي ناخودآگاه كه با واقعيت اطراف در مي آميزد و تبديل به حقيقتي مي شود كه دست يافتني نيست يا هست ولي نمي خواهيم، نمي شود، دوست نداريم كه دست يافتني باشد. لذت پروراندن و فكر كردن به آن، آنقدر زياد است كه دوست تر بداريم كه رويا بماند. گاهي هم ترس از رسيدن و نيافتن رويا است كه اسمش را ميگذاريم دست نيافتي و رويا و چه و چه و چه. صرفا يك اسم گذاري است و يك قراداد در تعريف، مي شود جابجايش كرد و دست كاري اش كرد.
نويسندگي جذاب ترين رويايي است كه انسان ها در گيرش مي شوند. روياي همراهي با كلمات و واژه ها، با شخصيت ها، با قهرمان ها، با روايت ها و راوي ها، با روياها، همذات پنداري ها، اشك ريختن ها، خنديدن ها و … فقط در طي مسيري كه مي تواند يك داستان باشد، يك رويا باشد؛ جذاب است و دوست داشتني. درگير كردن خود با اين حجم جذابيت، لذت مي آورد. بازي ذهني اينكه نويسنده چقدر شبيه داستان است؟، كدام شخصيت خود نويسنده است؟، كجا واقعيت است؟، كجا خيال نويسنده است؟، كجا رويايش را نوشته است؟، كدام شخصيت خود نقابدار روزمره اش است؟، كدام نوشته، خودي است كه خودش مي شناسد؟، كدام واژه تشريح دقيق ذهنش است؟، كدام ماسك را بيشتر دوست دارد؟ كدام آدم خود نويسنده است از ديد معشوق و دوست و …؟ و … هم بسيار جذاب تر است. (انسان موجود عجيب و پيچيده اي است حتي گاهي ميداند از نظر معشوقش چه شكلي است و …؟)
نويسندگي و نوشتن، يك نوع دنياي مجازي است. مي توان با همه شخصيت ها، آدم ها، واژه ها و روياها بازي كرد و هر مدلي كه دوست داشته باشيم بنشانيم اشان كنار هم. آن مدلي كه خودمان لذت ببريم. اصلا روياهايمان را بنويسيم. از آنها حرف بزنيم. دو راهي براي شخصيت ها بگذاريم: دو راهي باور كردن يك رويا يا صرفا بخشي از يك واقعيت. بعد بگذاريمش در يك قاب كاغذي مثلا كالينگور يا مقوايي در قطع جيبي و كيفي و رحلي و… بدهيم باقي بخوانند.
شايد همين است كه نويسندگي، شغل بزرگي است در دنيا. سر دوراهي باور كردن گير ميكني. وارد بازي مي شوي و بعد حيران اينكه چقدر يك رويا حقيقت است و يا يك حقيقت مي تواند رويا باشد؟ درمانده مي شوي كه باور كني يا نكني؟
دنياي مجازي اين روزها هم همين است. هر چقدر تلاش كني بابت يافتن خودي كه نويسنده از خودش مي شناسد، بيشتر گم مي شوي. بيشتر خسته مي شوي. بيشتر به بيراهه مي روي. بيشتر بازي مي خوري. حتي وقتي خوشت مي آيد از اين بازي ذهني كه او راه انداخته و اعلامش كني، بيشتر درگير بازي مي شوي. مانند نويسنده اي كه استقبال از شاهكار اولش باعث مي شود كه باز هم شاهكار بنويسد. يادت مي رود كه انسان پشت اين نوشته ها، انتخاب مي كند، نقاب مي زند گاهي و نمي زند گاهي، واژه انتخاب مي كند و … و تو فرصت نداري كه ببيني چقدرش حقيقي خودش است؟ چقدرش روياي خودش است؟ چقدرش روزمره نقابدارش است؟ چقدرش تجربه تو است و او مينويسد تا تو را خوش آيد؟ و … دنياي واقعي نيست كه بداني پشت لبخند مذبوحانه اش، صورت سرخي است يا دلي شاد؟
نويسنده با نوشته هايش، با واژه هاي انتخابي اش، با سبك نوشتاري اش، با قالب وبلاگ اش؛ به خواننده علامت مي دهد براي رفتار با خودش. بازي يك طرفه است. فرصت نمي دهد براي پيدا كردن مرز بين حقيقت و رويا يا حتي بخشي از حقيقت. دوستي در كنار گزينه درسهاي زندگي نوشته بود: ياد گرفتم كه بازي كنم. منتها بازي اينجا ناعادلانه است، يك طرف فرصت دارد و طرف ديگر فقط بيننده فرصت ها است. شايد هم آن هويت مجازي، يك بخش گم شده وبلاگ نويس نوعي باشد كه در نوشتنش بروز پيدا كرده است. خودش هم نمي داند اين بخش گم شده چقدرش حقيقي است و چقدرش بخشي از حقيقت؟
خواننده هم گاهي بازي مي كند. گاهي ميداند كه قرار است باور نكند، كه همه آدم ها شبيه نوشته ها و وبلاگ ها نيستند؛ اما نويسنده را بازي مي دهد كه: “من باور كردم كه تو هماني هستي كه مي نويسي و بازي ميكني. بنويس چون هر چه بيشتر بازي كنيم، نوشته ها براي من خوشايند تر هستند.” آوانتاژ مي دهد حتي كه سر بزنگاه بيايد جلويت بگذارد كه “فلاني تو هماني كه ديروز نوشتي من فلانم.” حتي گاهي مي داند كدام ماسك قواره نويسنده نيست و … هر چه كه دوستي مجازي نزديك تر شود.
همه اش يك بازي است مثل دنياي واقعي. نوشتن و انتخاب لغت دقيقا همان چيزي است كه در دنياي واقعي هم جزء ابزار ارتباط است.
همين است كه گاهي شك ميكنيم كه اين دنيا چقدر مجازي است؟
سن اين وبلاگ، هم اندازه سن دوستي امان است. آن اولين روزي كه ديدمت، با آن چهره درهم و خسته و دستان كوچك بي رمق و پاهاي تاول زده مانده از راهم؛ چند پست اول اين وبلاگ را نوشته بودم. برعكس سايرين اينجا مي نوشتم چون فكر ميكردم آينه اي است كه در آن با خودم حرف ميزنم. از بين معدود آدمهايي كه من شيشه اي پشت اين واژه ها را مي شناسند به من نزديك تري. شايد تو تنها كسي باشي كه مي داني من آن روز كه ديدمت و روزهاي بعدترش، بين بودن و نبودن، وسط بازي رويا و حقيقت، نبودن را انتخاب كردم. عزيزي وسط انتخاب براي نبودن، دستم را گذاشته بود ميان دستانت. همان روزهايي كه اينجا مي نوشتم. شايد تو تنها كسي باشي كه من بي نقابم را ديده باشي. همين است كه وقتي حرف ميزني كلمه ها و لغاتت را با احتياط انتخاب مي كني. اخلاقم را و حساسيتم را مي داني. مي داني چه بگويي روي من تاثير مي گذارد و چگونه بگويي. خوب مي فهمم وقتي واژه ها را انتخاب مي كني. جمله ها را مي سازي. دستت برايم رو شده است. تو مي شوي نويسنده و من مي شوم خواننده.
كاش بيايي و به همه اينهايي كه براي من ايميل ميزنند يا كامنت مي گذارند و مي گويند من تو را و نوشته هايت را دوست دارم چون تو را از لابلاي نوشته هايت پيدا كردم و … بگويي كه من شبيه اين نوشته ها، اين واژه ها، اين قالب و اين عقيده ها نيستم. بهشان بگويي آدم پشت اين نوشته ها، ضعيف النفس است، آنقدر كم آورده است كه يك روزي نبودن را به بودن ترجيح داده است. كاش بهشان بگويي كه اصلا اين نوشته ها و اين قالب و فكر به تن من زار مي زند. بهشان بگويي كه من آن اندازه كه نشان مي دهم، دوست داشتني نيستم. سگ اخلاق هستم اصلا. دروغ زياد مي گويم. اصلا بلدم فحش بدهم. بهشان بگويي كه من اصلا فقط برميدارم مي نويسم و بعد يادم مي رود حتي كه اين ها را من نوشتم. بهشان بگويي من اينجا دارم با خودم حرف ميزنم. با همه ادعايم انسان بدقولي هستم. آدم غير قابل تحملي هستم اصلا. بهشان بگويي كه من شبيه اين نوشته ها نيستم اصلا فقط اينها را مي نويسم كه دوست داشتني جلوه كنم. بازي ميكنم اصلا. بهشان بگويي اينها همه اش بازي است. بازي من و ذهن من. بهشان بگويي گول نخورند اصلا. بهشان بگويي كه مرز بين حقيقت و روياي نوشته هاي من اصلا معلوم نيست. بهشان بگويي كه به نظرت من حرفه اي ترين دروغگويي هستم كه تا به حال شناختي.
من مدت ها است در دنياي مجازي ميخوانم و ميگذرم. اين بهترين راه است. بخوانيد و بگذريد و قضاوت نكنيد حتي در مورد جنسيت فرد پشت نوشته ها.
