سال اول جنگ را در زهدان مادر تجربه كردم و وقتي وارد دنياي بزرگ تر ها شدم قبل از صداي قلب مادرم، معني و مفهوم آژير قرمز را ياد گرفتم. وقتي كه اولين قدم هاي كودكانه ام را روي زمين ميگذاشتم، زمين وطنم خون آلود خون مردمانش بود كه خاكش نيز دفن كننده آنها، قدم [...]
بایگانیِ سپتامبر, 2008
مدرسه
ارسالشده در بهار نوشت, tagged روزمره در چهارشنبه, سپتامبر 24, 2008 | 5 دیدگاه »
حفاظت شده: دايي
ارسالشده در بهار نوشت, tagged مداد در جمعه, سپتامبر 19, 2008 | برای نمایش دیدگاهها رمز را بنویسید.
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
كلاه قرمزي
ارسالشده در بهار نوشت, tagged روزمره در چهارشنبه, سپتامبر 17, 2008 | 2 دیدگاه »
انگاري قرار نيست هيچ وقت بزرگ بشم، هيچ وقت.
كم كم با هم آشنا شديم. اولش به خاطر اينكه تو ليست اسامي اسم هايمان نزديك به هم بود و موقع حضور و غياب معمولا پشت سر هم بوديم. كم كم به خاطر اينكه خانه هايمان و عقايد پدر و مادرهايمان كمي به هم نزديك بود، دوست [...]
براي تو
ارسالشده در بهار نوشت, tagged مداد در سه شنبه, سپتامبر 16, 2008 | ۱ دیدگاه »
براي تويي كه اولين خواننده ام شدي!
اولين باري بود كه متوجه شدم دنياي ديگري هم وجود دارد كه مي شود در آن حرف هايي از جنس زن زد بي آنكه تحريم شود، بي آنكه متهم شوي، بي آنكه طرد شوي. خيلي ساده، با يك اتصال به دنيايي كه آدرس ها همه به زبان ديگري است، [...]
كفش
ارسالشده در بهار نوشت, tagged مداد در دوشنبه, سپتامبر 15, 2008 | بیان دیدگاه »
كفش هايم پشت در جا مانده اند. پشت در اتاقي كه صداي اولين تجربه هاي بودنم و ناتواني ام شنيده مي شود، همان جا كه لالايي است. همان جا پشت در خاطرات نوزادي ام جا مانده اند. ردپايي نيست. گم شده اند سال ها ميان عكس هاي قديمي زرد رنگ.
كفش هايم پشت در جا مانده [...]
ترس
ارسالشده در بهار نوشت, tagged روزمره در شنبه, سپتامبر 13, 2008 | ۱ دیدگاه »
نترس دختر! نترس! همه چيز درست مي شود. هيچ كس را نمي خواهي، نياز به كمك “كسي” نداري. نترس! “به كسي اعتماد كن كه هميشه پيشت هست: خودت.” نترس دخترك! نترس! هيچي نمي شود. نترس! هيچ اتفاقي نمي افتد. زنده مي ماني و هستي. تو نمي ميري. هستي و زنده مي موني. نترس دخترك! نترس! [...]
ارسالشده در بهار نوشت, tagged روزمره در جمعه, سپتامبر 12, 2008 | ۱ دیدگاه »
هر آنچه مرا نكشد، قوي ترم خواهد كرد.
(آنتوني رابينز)
اين جمله را از ديروز تا به حال هزاران بار با خودم تكرار كردم.
جنگ
ارسالشده در بهار نوشت, tagged روزمره در پنجشنبه, سپتامبر 11, 2008 | بیان دیدگاه »
در تاكسي منتظر نشسته بودم كه چهار نفر تكميل بشود و حركت كند، يك نفر در صندلي جلو نشسته بود و من هم عقب نشسته بودم؛ در ضمن عجله هم داشتم و به اين فكر مي كردم كه به موقع ميرسم يا نه؟ داشتم به دوستي كه مدت ها بود نديده بودمش و تازه برگشته [...]
پست اول
ارسالشده در Uncategorized در چهارشنبه, سپتامبر 10, 2008 | 2 دیدگاه »
نزديك به چهار سال است كه وبلاگ ميخوانم. امروز تصميم گرفتم كه يك وبلاگ داشته باشم. اين اولين پست اين وبلاگ هست. ميخواهم اينجا كمي تمرين نوشتن كنم. البته قالب وبلاگ كمي تغيير خواهد كرد. بنابراين فعلا فقط سلام.