بهانه نوشتن اين متن، خواندن اين يكي متن هست كه فكر كنم جرقه نوشتنش از كامنتي شروع شد كه من در اين يكي متن گذاشتم و يك سري از نوشته هاي اخيرم. پيشاپيش از اينكه طولاني است عذر خواهي ميكنم، چون ميخواستم همه حرف هايم را يك بار بزنم و خلاص.
من هرگز مردها و يا [...]
Archive for اکتبر, 2008
چيزي به اسم زن
Posted in بهار نوشت, tagged افكار on پنجشنبه, اکتبر 30, 2008 | 6 نظرات »
نشسته ام پشت ميز تحريرم و مقابل صفحه مانيتور و كار مي كنم، پلك نميزنم. قوز كرده ام مثل هميشه. چنان محو كارم هستم كه نمي فهمم ساعت پنج صبح است و من بايد كه خواب باشم. دستم مي رود سمت پاكتي كه كنار دستم است و يكي از محتوياتش را مي گذارم در دهانم [...]
آخه اليزه جان تو چرا مطلب من را شير ميكني كه آمار بازديدكننده هاي وبلاگم برود بالا؟ بعد اون عدد كنار اون نموداره كه هميشه بيست بود و وقي مثلا به 18 ميرسه اون خطه ميرفت بالا و من كلي حال ميكردم كه آخ جان نموداره رفته اون بالا و من چقده ويزيتور داشتم و [...]
داستان رانندگي بابا
Posted in بهار نوشت, tagged مداد on پنجشنبه, اکتبر 23, 2008 | 2 نظرات »
پيش نوشت: راستش من بابا رو خيلي دوست دارم لذا بعد از خواندن اين پست هرگونه نصيحتي مبني بر اينكه پدر و مادر تاج سر آدم هستند و لا تقل لهما اف و غيره به شدت خركي پذيرفته نيستند.
————————————————–
بابا وقتي راننده شد كه بيست سالش هم گذشته بود و چون سرباز فراري بود اينقدر صبر [...]
ديروز متوجه شدم ظاهرا فرهنگستان زبان فارسي اعلام كرده كه در راستاي نهادينه كردن زبان فارسي در بطن جامعه و گسترش و اعتلاي فرهنگ عظيم و نخبه پرور ايراني و صدور آن به بلاد كفر زين پس به جاي واژه منحوس و فرنگي و اجنبي و اسلام و ملت نابود كن و دشمن ساز “ايميل” [...]
قرار بود برايت بنويسم از خوبي هايت، جرقه اش هم يك ايميل فورواردي بود كه بچه هاي يك كلاس يك روز به دستور معلم اشون از خوبي هاي هم مي نويسند و همه شاگردهاي آن كلاس، كاغذها را نگه ميدارند و وقتي كه يكي از آنها در جنگ كشته مي شود از بين وسايل شخصي [...]
از سري ليبل هاي “نكنيد آقا جان نكنيد.”
Posted in بهار نوشت, tagged روزمره on یکشنبه, اکتبر 19, 2008 | 6 نظرات »
نكنيد آقا جان، نكنيد! بابا نكنيد، من نميفهمم واقعا اين چه فلسفه اي است كه آقايون هنگام گريه كردن نسوان به او شكلات و آب قند و نبات داغ و آب نبات و شربت و شيريني تعارف ميكنند و تو بميري و من بميرم، طرف هم بايد بخورد؟
حالا اگر گزينه روزه بودن را هم در [...]
دوشيزه شين عزيز از من خواسته بود كه از ترس هايم بنويسم. نميدانم كه نوشتم از ترس ها چه مزايايي دارد اما خب چون دوستم امر كرده مي نويسم. شايد ترس هايم كمي بچه گانه باشند اما خب ترس هاي من هستند ديگر.
وقتي از خانه خارج مي شوم، صداي سوت و سر و صداي كارگرهاي [...]
خواب ميبينم كه با تعدادي آدم غريبه و آشنا كنار دريا هستم. دريايي كه آبش واقعا آبي است با موج هاي بلند و پر سر و صدايي كه خيسم نمي كنند. همه آشناها با همان لباس هميشگي رسمي در كنارم هستند؛ من، اما نميدانم كه چگونه هستم؟ خودم را هيچوقت در خواب نمي بينم. انگار [...]