اخيرا درس تازه اي از زندگي گرفته ام:
بتي را كه خودت ساخته اي، اگر خيلي بهش نزديك بشي؛ بدجوري ميشكني و ميشكند و مي شكاندت.
يا بتي نساز يا اگر ساختي بدان كه بايد دور بماني و بپرستي. اين قانون اول بت پرستي است.
نزديك شوي يا بايد بشكني يا شكسته شوي يا هر دو با هم، [...]
Archive for نوامبر, 2008
خيانت زن و مرد
Posted in بهار نوشت, tagged روزمره on جمعه, نوامبر 21, 2008 | 19 نظرات »
مدت ها است كه خواندن اين جمله «مرد تنِ زن را میخواهد و زن قلبِ مرد را.» من را به فكر انداخته است كه يك چيزي در اين مورد بنويسم و اين نوشته هم مدتها است كه نصفه و نيمه است اما آن چيزي كه باعث شد كه من حتما ديگر تمامش كنم و بنويسمش [...]
مدرسه كه ميرفتيم، براساس اينكه مثلا هر كدام از معلمها چقدر ناز و دوست داشتني بودند؛ علاقه امان به درس مربوطه فوران ميكرد و براي نشان دادن عشق امان به معلم مربوطه هي بيست ميكاشتيم در كارنامه كه معلم امان مثلا ما را تحويل بگيرد و هزار آفرين و اينها به ما بدهد و … [...]
شب است و خوابم نمي برد، بي خوابي آمده است سراغم و خاطرات كودكي ام.
چشم هايم كه كم كم خيس مي شوند ياد دخترك سه چهار ساله اي مي افتم كه دست برادر كوچكترش را گرفت و اولين فرار عمرش را مرتكب شد، به اندازه دو كوچه و چند پلاك.
ياد دخترك هفت هشت ساله ساكن [...]
آقا ما يك غلطي كرديم و خورديم (اولش فكر ميكرديم، فقط كرديم، بعدا فهميديم كه هم كرديم و هم خورديم) به يك آقايي زبونم لال، روم به ديوار گفتيم: “كمك!”
بعد ديديم موقع خروج از محل كارشان در را براي ما باز مي كنند كه اول ما برويم، هنگام رد شدن از خيابان مراقب ما بودند، [...]
انتخابات و دموكراسي و عدالت و …
Posted in بهار نوشت, tagged روزمره on پنجشنبه, نوامبر 6, 2008 | 3 نظرات »
دايي من: ببين بهار من ميخواهم باز هم به همين رييس جمهور راي بدهم.
بهار: چرا؟ براي چي؟ مگه خل شدي؟
دايي: نه بهار جونم! براي اينكه بره باز هم از اين حرفا بزنه و بگه كه اسراييل نابود بايد گردد و … آمريكا هم بياد ايران بزنه كن فيكون كنه و بره و نسل همه اينها [...]
نزديك يك سال و نيم پيش، يعني بهار 86 بود كه من ناخودآگاه هنگام تغيير بي هدف كانال هاي تلويزيون وطني از يك آقاي روحاني كارشناس امور و مسايل خانوادگي شنيدم كه:
اگر يك زن و مرد نامحرم با هم شوخي كنند، خداوند به ازاي هر شوخي آن ها را هفت صد سال عذاب خواهد داد.
يكي [...]