آقا ما يك غلطي كرديم و خورديم (اولش فكر ميكرديم، فقط كرديم، بعدا فهميديم كه هم كرديم و هم خورديم) به يك آقايي زبونم لال، روم به ديوار گفتيم: “كمك!”
بعد ديديم موقع خروج از محل كارشان در را براي ما باز مي كنند كه اول ما برويم، هنگام رد شدن از خيابان مراقب ما بودند، در خيابان بايد از سمت راست ايشان حركت مي كرديم كه كسي به ما چپ و راست نگاه نكند، ميگفتند: “فلان جا خطر داره زن تنها بره و به خودم بگو كه من هم باهات باشم”، يا مثلا كلي اخم مي كردند كه چرا در خيابان كنار محل كارشان منتظر مانده ام؟، برايمان تاكسي مي گرفتند و ميگفتند رسيدي اس ام اس بزن و …
البته اين تاكسي گرفتن ايشان هم داستاني دارد:
يك بار راننده تاكسي مورد نظر نه تنها در طول مسير با ما رفيق شد و قرار شد به سلامتي به وصال هم برسيم بلكه آنقدر تند ميرفتند كه ما فكر كرديم عن قريب است كه قبل از وصال ايشان به لقاء الله برسيم و رستگار شويم و آنجا به وصال قلمان هاي بهشتي برسيم. البته حالا كه فكر ميكنم ميبينم با آن سرعت يحتمل در اثر پرت شدن من از صندلي عقب به جلو، قبل از لقاء به وصال ايشان هم مي رسيديم. صد البته كه من درك ميكنم كه اين آقا مقصودشان از اين كار خير بوده است و مي خواستند كه دوشيزه اي را از اين رهگذر به هر نحوي كه هست حتي در بهشت پاي سفره عقد بنشانند.
بار دوم هم تا آمدم دهنم را باز كنم و مسير را به راننده بگويم، ايشان به جاي من مسير را گفتند و … و من لعنت فرستادم به دهاني كه به موقع باز نشد. خدا روز بد به من و شما و اين آقا ندهد. تاكسي مذكور چند عيب مسلم داشت كه البته حقمان نبود: صندليهايش قابل نشستن نبود، نه اينكه فنر داشته باشدها، نه؛ اصلا فنر نداشت كه بتوان نشست؛ حالا اين هيچي، تو سرم بخورد؛ آقاي راننده متعلق به يكي از شهرهاي وطني بودند و … (آيكون آره همون حدست درسته) تمام مسير با خانمشان با همان زبان شهر خودشان بلند بلند صحبت ميكردند و وقتي مي خواستند قربان صدقه اش بروند ميزدند كانال فارسي و بماند كه من و سه خانم محترم ديگر در تاكسي قرمز و بنفش و سبز و سورمه اي و بيست و چهار رنگ مداد رنگي مي شديم و …، ايراد بعدي اين بود كه ايشان يك دور ما را دور كمربندي شهر تهران بردند و بعد به مقصد رسيديم، انگار كن كه ميخواهي بري ميدان شوش ولي سر راه براي اينكه از فرعي رد بشي كه زودتر برسي يك سري هم به ميدان تجريش بزني!!!!! ايراد بعدي اين بود كه ايشان يكي در ميان كه قربان صدقه خانمشان مي رفتند، يك نگاهي هم به ما مي كردند و لبخند مي زدند و …
ما هم طي يك اس ام اس مودبانه از اين آقا خواستيم كه اجازه بدهند كه ما خودمان اقدام به انجام عمل شنيع و بي ناموسي گرفتن تاكسي كنيم، كه باز هم غلط كرديم و خورديم چون ايشان به شدت ناراحت شدند.
خلاصه دردسرتان ندهم، كلا ما هر چه زور زديم نفهميديم اين كارها يعني چه؟ كلي مطلب خوانديم در مورد اخلاق مردها و زنها و … و كاشف به عمل آورديم كه: “بله! وقتي شما به يك آقايي مي گوييد كمك! يعني اينكه ميگوييد كه من ميخواهم ناموس شما بشوم.”
حالا شما حساب كنيد اين را كي به كي گفته است ؟!!!؟؟
آقا جان، من اولين باري كه قرار بود تاكسي سوار شوم و از مدرسه به خانه بيايم (دوران امتحانات كه سرويس مدارس كار نمي كردند) يك كاري كردم كه بابا جان شبش رو به من گفت: “دخترم بهار! تو ديگه بزرگ شدي، نميشه خودت بري مدرسه و بيايي؟ بالاخره بايد يه جايي ياد بگيري از پس زندگي ات بر بيايي! آخه مامانت امروز مجبور شد سه برابر كرايه تاكسي بده!!!!”
اوايل دوران شعارهاي استقلال مالي و كوبيدن سر همه به طاق، يك شب باباجان گفتند: “كجا بودي؟” من هم گفتم: “جانم؟؟؟!!!؟؟؟” اين شد كه ديگر چنين مكالماتي بين ما رد و بدل نشد. البته مامان جان از اين امر مستثني هستند، چون هر وقت بابا بهش ميگويد: “كجا بودي؟” مامان جان ميگويند: “جونم” و مكالمه اي رد و بدل مي شود و …
در مورد برادرم هم كه ايشان يك جورايي ناموس ما هستند، نه من ناموس ايشان. البته هميشه ميگويد: “بهار! شوهرت بالاخره تو رو ادب خواهد كرد.”
پسر خاله و عمو و دايي و عمه و … هم كه هر بار آمدند به من بگويند: “تو ناموس مني” من يك لبخند مليح تحويلشان دادم كه يعني ” شما كه نمي خواهيد بي ناموسي هاي خودتان رو شود كه؟!؟”
آقايان راننده تاكسي خوش غيرت هم كه هر بار ما را سوار كردند و متوجه بي ناموسي ما شدند : “همان شبانه سوار شدن در تاكسي بدون آقامون”، فهميدند كه ما قابليت تبديل به ناموس كسي شدن را نداريم واسه همين اگر آقايي مزاحممان بشود، ما را پياده مي كنند به جاي ايشان.
تازه، ما هميشه در را براي آقايان باز ميكنيم كه آنها جلوتر بروند كه اگر چاله اي چيزي، خداي نكرده در جلوي راهمان است؛ گريبانگير آنها شود، نه ما.
خلاصه كلا تا قبل از آشنايي با اين آقا، نمي دانستيم ناموس يعني چي؟ و حس اينكه ناموس كسي باشيم را نداشتيم كلا. يعني خب مردهاي اطراف ما فكر مي كردند كه ما به درد اينكه ناموس آنها بشويم، نميخوريم و يا قابليت تبديل شدن به ناموس را نداريم كلا و يا اينكه كلا لايق گرفتن لقب “ناموس” نيستيم (مثل لقب شواليه هست كه به يكي ميدهند ها، اونجوري). بعدا هم كه به اين آقا فرموديم كه “اين ناموس هر چي كه هست واسه ما خوب نيست و به مزاجمان نمي سازد”، متهم شديم به عدم درك و شعور و نفهمي و بي ارزش شمردن تلاش هاي ديگران در كمك به ما و فكر كنم همين بود كه كلا دوستي امان بهم خورد، البته بماند كه ما از ايشان كمك فكري خواسته بوديم نه كمك فيزيكي.
خلاصه كه ما ديگر غلط بكنيم و بخوريم كه به آقايي بگوييم: “كمك!”. اصلا ميخواهيم از اين به بعد هر وقت كمكي از آقايي خواستيم به ايشان مستقيما بگوييم:”تو بيا ناموس من بشو!” احتمالا اين در ديكشنري آقايان يعني: “من ناموس تو نيستم اما دوستت هستم.”
ببخشيد كه اين نوشته اينقدر پر از بي ناموسي هاي من بود، در آخر از آقايان محترم خواننده اين پست عذر خواهي ميكنم براي اين همه بي ناموسي هايي كه مرتكب شده ام و اينجا هم نوشته ام.
بهار خانوم، خدا نكشتت با اين نوشتنت. خيلي بامزه بود، كلي خنديدم، البته هنوز هم گاهي اوقات به ياد اون پستي كه تحت عنوان داستان رانندگي بابا نوشته بوديد، مي افتم باز خنده ام مي گيرد. پيشنهاد مي كنم از اين جور متن ها بيشتر بنويسيد.
وضعيتي رو كه توصيف كرديد، واقعيت جامعه ماست. ما اينگونه روابط را تمرين نكرديم، در اينگونه روابط ، مردها بيشتر احساس مسئوليت و گاهي اوقات حتي ممكنه احساس تملك هم بكنن. در حقيقت رفتار فرد مورد نظر (در جامعه مردسالار) با شما كاملا درست و منطقي بوده و اتفاقا بعضي از دختر ها همين رفتار را مي پسندن. من مي ترسم از لفظ جامعه بيمار استفاده كنم، ولي واقعا جامعه ما بيمار است. بيماري كه ويروسهاي متعددي دارد و موجب مي شود آدم ها در اين فضا رفتارهاي عجيب و غريب داشته باشن.
البته دلم هم براي طرف سوخت ، بيچاره متوجه نبوده كه با اين رفتارش ممكنه اين رابطه رو از دست بده. اميدوارم از اين تجربه درس خوبي گرفته باشه.
شما هم از اين به بعد در كمك گرفتن از افراد كمي بيشتر دقت كنيد، تا اين داستان تكرار نشود. در حقيقت دچار بي ناموسي نشويد.
اين كلمه ناموس هم براي خودش داستاني دارد.
بهار: بله من هم با شما در مورد بيماري جامعه و رفتار نادرست موافقم.
من هم كلي از جمله شما خنده ام گرفت، چون آقاي مربوطه فكر ميكنند اين من هستم كه با بدرفتاري هايم ايشان و رابطه را از دست داده ام و لياقت دوستي ايشان را نداشته ام و …
البته مي دانستم با اين واكنش “در كمك گرفتن از افراد دقت كن” روبرو خواهم شد اما راستش خيلي وقت ها ما آدم ها رو في البداهه نمي شناسيم همين رابطه ها و اتفاق هاي ريز و درشت است كه به آدم در شناختن آدم ها كمك ميكند و الا اگر قرار بود از اول همه را بشناسيم كه اصلا غير ممكن بود
كمك
این بی ناموسی ترین، ببخشید خنده دارترین نوشته ات بود !
اما این کلمه ناموس عجیب حال منو بد می کنه ! گمونم معنی لغویش برای این جماعت یعنی (…) که در عیال عورتینه تجلی پیدا می کنه . هیچ هم بحث دل نگرانی برای همسر و اینا نیست و گرنه زن ها هم باید ناموس می داشتند ، نه ؟!
بهار: من هم با شما موافقم. البته همانطور كه محمد گفت مشكل اينجا است كه مردها در اين جور موارد حس حمايت و مالكيت اشون ميره بالا و من نميدانم چرا. اما واقعا اين كلمه ناموس روي نرو من هم هست
وبلاگ جالبی داری ، فید رو دارم می خونم هر روز .
نوشته هات جالبه ولی یک سری جهات اشتباهه . دلخور نشو . رک می گم ولی طرز تفکر کلی ما (چه خودم چه دیگران) اشتباهه …
بهار: ممنون از لطف اتان كه وقت ميگذاريد و دست نوشته هاي من را ميخوانيد.
خوشحال مي شوم بدانم منظورتان از اينكه نگاه من اشتباه است چيست؟ در چه زمينه اي؟ در مورد نگاهم به مردها و رفتارهاشون و …؟ اگر توضيح بدهيد ممنون ميشوم
منظور اینه که اصولاً مرد ها (یا کلاً جنس های مذکر) وقتی با فردی مونث آشنا میشن ، دوست دارن برا خودشون باشه ، با کس دیگه ای آشناییت نداشته باشن . یه جور حس انحصار طلبی .
و دقیقاً این باعث رفتار بروز چنین کار هایی هست …
بهار: بله متوجه منظورتان شدم. اما اگر دقت كنيد من گفتم از اين آقا “كمك” خواستم. بنابراين آن نوع دوستي اي كه شما مدنظرتان هست، نبوده.
اما كاش آقايان هم بدانند زنداني كردن يك “انسان” ديگر اصلا چيز خوبي نيست. خودشان اگر بودند حاضر بودند يك زن اينجوري مانع از فعاليت ها و كارهايشان بشود؟ مطمئنا نه! حس انحصار طلبي آقايان از نظر من يك “قفس طلايي” است كه براي زنان ساخته ميشود. هيچ انساني (زن يا مرد) از زنداني بودن لذت نمي برد.