شب است و خوابم نمي برد، بي خوابي آمده است سراغم و خاطرات كودكي ام.
چشم هايم كه كم كم خيس مي شوند ياد دخترك سه چهار ساله اي مي افتم كه دست برادر كوچكترش را گرفت و اولين فرار عمرش را مرتكب شد، به اندازه دو كوچه و چند پلاك.
ياد دخترك هفت هشت ساله ساكن اتاق زاويه و صندوق خونه و حياط پر از سنگ فرش هاي چهار خونه طوسي رنگ و درخت مو و راه پله هاي پيچ در پيچ كاهگلي پشت بوم خونه مادربزرگ و سقف چوبي و بوي گلهاي رز به وقت بهار و پله هاي سنگي طوسي با خال هاي سياه و خاكستري و سفيد و كاشي هاي فيروزه اي حموم و سربينه مي افتم. صداي لي لي كردنش را روي سنگ فرش هاي حياط مي شنوم، مي شنوم كه فرياد مي زند به وقت فوتبال بازي كردن با عشق دوران كودكي و بلوغ و بزرگسالي. موهاي بلند و مشكي و صافش را ميبينم كه در باد تاب مي خورد.
ياد دخترك دبستاني ساكن اتاق اندروني و زير زمين بهار خواب و حياط بيروني و اندروني و آب انبار خونه مادربزرگ و حياط پر از درخت هاي موي ته بن بست مي افتم كه به وقت بهار ساقه هاي درخت موي همسايه از ديوار آجري رنگش آويزان مي شدند و از در چوبي فيروزه اي رنگ كلون دارش مثل يك گنج مراقبت مي كردند.
ياد دختركي خواب رفته با قصه سنگ صبور شب گذشته مي افتم كه صداي كبوترهاي حياط بيدارش ميكنند كه برود و برگ هاي تازه مو را بكند براي دلمه و قدش نمي رسد و چقدر حرص ميخورد كه كاش زودتر بزرگ شود؛ بزرگتر كه مي شود غوره ها رسيده اند اما باز هم قدش نمي رسد و حرص ميخورد، ميخواهد غوره ها را بچيند براي وقت مستي؛ اما حالا كه دستش و انگورها رسيده اند، يك ساختمان بلند جاي درخت مو را گرفته است.
ياد دخترك نوجوان ساكن اتاقي كنار درخت توت هزارساله مي افتم كه روياهايش به همان دوري و نزديكي كوه هاي روبرو است، كه وقتي دستش را دراز ميكند برف نوك قله را لمس مي كند؛ كه انگشت مياني اش پينه بسته است از تمرين خوشنويسي روي كاغذهاي گلاسه براق، كه سرش داغ است از مستي روياهايش و فكر فرارهاي بزرگترش؛ كه كبوتري لانه كرده كنار پنجره اتاقش و همه ميگويند كه “كارش آمد دارد”، جوجه هاي پشت پنجره آمده اند كه كارش را يكسره و تكليفش را معلوم كنند؛ آمده اند كه يادش بياندازند نقشه فرار هزار ساله را.
ياد دخترك جواني مي افتم كه پول هاي توي جيبش را مي شمرد تا اندازه نقشه فرارشان كند و برود و انگشتانش يخ زده اند در سرماي زمستان، ناخن هاي پايش كبود شده اند و پول هايش را آتش زده است تا گرم شود.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار. طلب كارم كه چرا وقتي فرار كرد، باز هم برگشت؟
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار روزهاي كودكي كه به بزرگي گذشت تا به روياهايش برسد.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار دفتر شعري هستم كه پاره شد و سوزانده.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار غوره هاي نچيده و انگورهاي نخورده.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار قصه سنگ صبور كه يادش رفته است.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار همه روزهايي كه براي روياهايش جنگيد و زخمي شد؛ طلب كار پاهاي بي آبله.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار يك عالمه روياهاي نشدني، يك عالمه فرصت رويا پردازي نشدني كه سوخت براي روياهاي شدني.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار همه نقشه هاي فراري كه به ديگران داد.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار آدمي كه هست و نميخواهد كه باشد.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار يك آدم شاعر.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار همه كاغذها و مدادها و نوشته هاي ننوشته شده كه قايمشان كردم در دلم تا به روياهايم برسم.
من از آن دخترك طلب كارم، طلب كار عشقي كه به تعويقش انداخت تا به روياهايش برسد.
بدهكار روياهايم نيستم، ظاهرشان خوشقواره اند به تنم حتي از ديد كساني كه بدهكار روياهايشان هستند؛ اما طلب كار آدمي هستم كه دويد تا به روياهايش برسد؛ طلب كار آدمي هستم كه روياهايش دست يافتني بود.
كاش مي شد روياهايم بزرگتر باشند. كاش اينقدر آدم كوچك و قانعي نبودم. كاش بين روياهايم يك خانه چوبي قهوه اي رنگ پر از پيچك وسط جنگل هم بود كه بشود به دستش آورد. كاش رويا پرداز بودم. خسته شدم از اين بالغ و منطق درونم كه جلوي روياپردازي هايم را مي گيرد. كاش من هم بلد بودم رويا پردازي كنم.
چشمانم ديگر خيس نيستند و نور كمرنگ شيطاني از روزنه باريك مابين پنجره و پرده يادم مي اندازد دختركي را كه زن بالغي شده است اين روزها و بايد كه بدود براي روزهايي كه بدهكار روياهاي جواني اش نباشد، روياهايش خوشقواره شوند به تنش و به وقت مستي و راستي يادش بماند كه چه همه دويده است كه رويايش را خوشقواره كند.
زندگی همین طوره بهار خانوم، همیشه ما طلب کاریم، طلب کار کارهای نکرده، آرزوها و رویاهای محقق نشده. وقتی کوچکیم، دوست داریم بزرگ بشیم. وقتی بزرگیم ، دوست داریم کودک شویم. به همین دلیل بایستی قدر زمان حال را بدانیم، از تجربه ها ودرس هایی که در طول زندگی بدست آوردیم ، نهایت استفاده را ببریم تا بیست سال بعد کمتر طلب کار خودمان باشیم.
بیا طلب هاتو به آن دخترک ببخش و خودتو آزاد کن.
بیا طرح رویاهای بزرگ رو همین الان بریزیم و برای تحقق آنها تمام تلاش خودمون رو بکنیم.
بیا بی خوابی ها را با طرح و برنامه ها ی زندگی آینده، تبدیل به خواب های خوش لحظه ها کنیم.
پ. ن: 1- من هم از آن پسرک طلب کارم ، آنقدر طلب کار که حکم جلبشو گرفتم.
2- کاش یه نفر پیدا می شد تا این همه طلب رو بپردازه.
3- عجب دخترک کلاه برداری بوده، کوچکی یاش که این جوری بوده، ببین حالا که بزرک شده ، دیگه چی شده.
4- بیچاره دخترک ، دلم براش سوخت. عجب آدمهای طلب کاری این روزها پیدا می شن.
سلام بهار عزیزم
خیلی خسته ام واحتمالا نمی تونم به نوشته هام نظم و ترتیب بدم ولی حتما دلم می خواست یه سری چیزا رو برات روشن کنم چون تا حدودی در اشتباهی!
بهار جان! مشکل از این حرف ها گذشته! سکوت در برابر بحث ها و جدل های اونا رو من دقیقا از سال 80 پیشه کردم! اگه می بینی نوشتم گریه کنان خونه رو ترک کردم به این معنی نیست که وارد اون جدل شدم! چون در برابر شنیدن اون همه حرف،بطور طبیعی بعد از چند سال بغضم شکست! به هر حال یه جایی آدم میبره! کم میاره! دلش میشکنه!!
عزیز دل من! من فکر نمی کنم مثلا یه مادر از یه بچه ی 10 ساله توقع خاصی داشته باشه جز بهترین بودن در سطحی که براش فراهم کردند درسته؟؟خوب من دقیقا همین بودم و دقیقا از اون سن درگیری های خاص مادرم با من که به نظر اکثر مشاورهامون به کودکی خودش برمیگرده شروع شد!!
در مورد اون برآورده کردن خواسته های بقیه،تو فکر کن من زمان نوجوانیم خودم رو کشتم برای این که برام ساز تهیه کنند و نکردن و الان جلو همه حسرت می خوره که نهال ساز یاد نگرفت! در صورتی که برای برادرم تهیه کردند و با ساپورت فراوون کلاس فرستادنش ولی اون با خودرایی تمام اعلام کرد که علاقه نداره و رهاش کرد! میخوام بگم هرکسی برمبنای اون سرمایه ای که براش میگذارن پیشرفت میکنه!
در ضمن من اصلا فکر نمی کنم وجود یه شوهر در زندگی ام ضروریه به هر قیمتی! که اگه این مدل فکر میکردم تاخالا 100 بار این کارو کرده بودم با این شرایط!
من سال هاست که یاد گرفتم که حتی تو مردونه ترین کارها هم مستقل باشم که این اکثرا جیغ مادم رو در آورده که من زیادی مستقلم و دیگه به ازدواج فکر نمی کنم!! ولی تو اون برهه از زمان،به خاطر مشکلات فراوونی که داشتم بی برو برگرد به یه شخص سوم نیاز داشتم و خوب طبیعتا فکر میکردم پدرم بهترین میتونه باشه!
در ضمن مشاور جزو بی بدل زندگی منه و مدت هاست که میرم و اونم تو این جریان مونده! پدر و برادرمم هم این مسایل مامانم رو قبول دارند و میدونند که این رفتارها اصلا صحیح نیست ولی عملا خودشون رو موظف نمیدونند که حمایت کنند! در عین حال پدرم گاهی به شدت تحت تاثیر قرار میگیره و مثل اون میشه!
البته مامانم بارها اعلام کرده که دلش نمی خواد روابط من و بابا خوب باشه و دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
در ضمن هدف من از نوشتمم این پست یه چیزه دیگه بود که در پست بعدی خودت متوجه میشی!
با اجازه کامنتت رو پابلیش نمیکنم چون واقعا حال این که بخوام به تک تک توضیح بدم ندارم! کلا هدفم از نوشتن این پست یه چیز دیگه بود.
شاد باشی
در ضمن من هدفم از نوشتن این پست یه چیزه دیگه
سلام بهار عزیزم
خیلی خسته ام واحتمالا نمی تونم به نوشته هام نظم و ترتیب بدم ولی حتما دلم می خواست یه سری چیزا رو برات روشن کنم چون تا حدودی در اشتباهی!
بهار جان! مشکل از این حرف ها گذشته! سکوت در برابر بحث ها و جدل های اونا رو من دقیقا از سال 80 پیشه کردم! اگه می بینی نوشتم گریه کنان خونه رو ترک کردم به این معنی نیست که وارد اون جدل شدم! چون در برابر شنیدن اون همه حرف،بطور طبیعی بعد از چند سال بغضم شکست! به هر حال یه جایی آدم میبره! کم میاره! دلش میشکنه!!
عزیز دل من! من فکر نمی کنم مثلا یه مادر از یه بچه ی 10 ساله توقع خاصی داشته باشه جز بهترین بودن در سطحی که براش فراهم کردند درسته؟؟خوب من دقیقا همین بودم و دقیقا از اون سن درگیری های خاص مادرم با من که به نظر اکثر مشاورهامون به کودکی خودش برمیگرده شروع شد!!
در مورد اون برآورده کردن خواسته های بقیه،تو فکر کن من زمان نوجوانیم خودم رو کشتم برای این که برام ساز تهیه کنند و نکردن و الان جلو همه حسرت می خوره که نهال ساز یاد نگرفت! در صورتی که برای برادرم تهیه کردند و با ساپورت فراوون کلاس فرستادنش ولی اون با خودرایی تمام اعلام کرد که علاقه نداره و رهاش کرد! میخوام بگم هرکسی برمبنای اون سرمایه ای که براش میگذارن پیشرفت میکنه!
در ضمن من اصلا فکر نمی کنم وجود یه شوهر در زندگی ام ضروریه به هر قیمتی! که اگه این مدل فکر میکردم تاخالا 100 بار این کارو کرده بودم با این شرایط!
من سال هاست که یاد گرفتم که حتی تو مردونه ترین کارها هم مستقل باشم که این اکثرا جیغ مادم رو در آورده که من زیادی مستقلم و دیگه به ازدواج فکر نمی کنم!! ولی تو اون برهه از زمان،به خاطر مشکلات فراوونی که داشتم بی برو برگرد به یه شخص سوم نیاز داشتم و خوب طبیعتا فکر میکردم پدرم بهترین میتونه باشه!
در ضمن مشاور جزو بی بدل زندگی منه و مدت هاست که میرم و اونم تو این جریان مونده! پدر و برادرمم هم این مسایل مامانم رو قبول دارند و میدونند که این رفتارها اصلا صحیح نیست ولی عملا خودشون رو موظف نمیدونند که حمایت کنند! در عین حال پدرم گاهی به شدت تحت تاثیر قرار میگیره و مثل اون میشه!
البته مامانم بارها اعلام کرده که دلش نمی خواد روابط من و بابا خوب باشه و دیگه تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل…
الان هم دیگه از من گذشته که بخوام به این چیزا فکر کنم و براش غصه بخورم!
این مثال هایی هم که برات زدم ساده ترین و ابتدایی ترین مسایلی بود که با این ذهن مغشوش سعی کردم برات توضیح بدم.
در ضمن هدف من از نوشتمم این پست یه چیزه دیگه بود که در پست بعدی خودت متوجه میشی!
با اجازه کامنتت رو پابلیش نمیکنم چون واقعا حال این که بخوام به تک تک توضیح بدم ندارم! کلا هدفم از نوشتن این پست یه چیز دیگه بود.
شاد باشی
بهار: نهال گلم! ميدونم منظورت از نوشتن اون پست يه چيز ديگه بود و … شايد تنبلي من بود كه به جاي ايميل كامنت نوشتم چون ميدونستم كامنت داني ات مديريت ميشه ديگه تنبلي كردم و كامنت گذاشتم.
ببين با همه حرفات موافقم اما فقط ميگم كه تو خيلي حساسي حتي بي تفاوتي ات اينجوريه كه ميريزي تو خودت به جاي اينكه واكنش نشون بدي. خوب بگذار مادرت بگه تو نتوانستي موسيقي ياد بگيري. چه اشكالي داره؟ من حدس ميزنم تو آرمانگرا هستي به شدت و احساساتي و از اينكه كسي توانايي هات رو زير سوال ببره نگران ميشي و … اما ايني كه ميگي بي خيالي نيست اگه بي خيال بودي تو ذهنت نميموند و بابتش غصه نميخوردي. تو فقط سكوت ميكني و ميريزي تو خودت. به نظرم كمي تلاش كن مفهوم بي خيالي رو جور ديگه اي ترجمه كني
اينكه هم آدم يه جايي كم مياره كه بايد بهت بگم همه جا كم مياره و …
در مورد شخص سوم هم. بله قبول دارم اما بذار تجربه خودم رو بگم: تو وقتي مستقل ميشي و اين سيگنال رو به همه ميدي كه مستقل هستم، ديگه اونها موقعي كه حتي منطقا به كمك احتياج داري يا نميفهند يا مخصوصا كمك نميكنند كه لجت رو در بياورند و … ببين خب تو از پدرت توقع چنين رفتاري رو نداري چون دوستش داري بهش احساس داري و … اما اگه يه غريبه اينجور باشه نه. خب راحت تر ماجرا رو هضم ميكني. اما بايد يادت باشه كه پدر/مادر/برادر تو هم يه آدم هستند مثل بقيه كه با كلي مشكلات رفتاري و اجتماعي تو اين مملكت بيمار بزرگ شده اند و … شايد پذيرفتن رفتار غلط اونها براي تو سخت تر باشه تا ديگران. ببين يادمه نوشتي پدرت استاد دانشگاه است، همين الان اگه يكي از استادهاي دانشگاهت رفتار اشتباه داشته باشه چي كارميكني؟ چه توضيحي ميدهي؟ و … در صورتي كه براي پدرت چنين توضيحي رو قايل نميشي چون نميتواني، چون درگير احساساتت هستي و … يك چيزي كه خيلي وقت است براي من كار كرده و شايد به درد تو هم بخوره اين است كه سعي كنم ظاهر افراد و كلمه هايي كه به كار ميبرند و رفتارشون رو نبينم، سعي كنم فكر كنم ببينم منظورشون چيه؟ چي باعث شده كه اين رفتار رو بكنند و …؟ باطن كارشون رو بفهمم. يعني تحليل كنم. ميدوني اين باعث ميشه كه بفهمي چرا اينطوري رفتار ميكنند و … و اين باعث ميشه خودت كمتر صدمه ببيني.
اما در مورد مشاور من نظر خودم رو ميگم كه شايد غلط اندر غلط باشه. ببين مشاور نبايد كسي باشه كه تو كار تو بمونه اتفاقا كسي بايد باشه كه هزار راه ديگه رو بهت نشون بده. حالا ممكن است حتي راه خودت بهتر باشه اما تو بايد بدوني كه هزار تا راه ديگه هم هست كه شايد درصد موفقيت اشون از راه خودت كمتر باشه و … اما لااقل ميدوني كه اين گزينه ها رو هم داري. يعني يه مشاور خوب بايد كارتهايي كه تو دستت هست رو بهت نشون بده. تو ظاهرا فعلا تنها كارتي كه تو دستت داري غصه خوردن و صدمه زدن به خودت هست. ببين كسي كه اينقدر توانايي داره كه ناخودآگاه يا خودآگاه روي جسمش اثر ميذاره پس ميتوانه تاثيرهاي ديگه هم بذاره. با همه اين اوصاف يادت باشه ما آدمها دوست داريم چيزهايي رو بشنويم كه خوشمون مي ايد و دوستش داريم و … و حواست باشه شايد گاهي اين چيزهايي كه دوست داريم بشنويم خيلي هم به نفعمون نباشه، شايد به ضررمون باشه.
نهال جان! من خودم اين دوره هايي رو كه تو گذروندي، گذروندم ولي اون موقع وبلاگ نداشتم كه بنويسم. من گاهي عينا حرفهاي اون موقع خودم رو از زبان تو ميشنوم براي همين هم تجربه هام رو در اختيارت ميگذارم با آگاهي از اينكه ميدونم روش من فقط و فقط مختص به خودمه و شايد براي ديگري فايده نداشته باشه. من فقط ميخوام تو بدوني راه ديگه اي هم هست همين. گرچه ميدونم كه شايد اين راه فقط و فقط مختص من و مشكلم باشه اما به خودم ميگم اگه نگم بيشتر حرص ميخورم تا بگم. شايد فايده داشت. البته الان به اين نتيجه رسيدم كه آدم ها بايد يه چيزهايي رو خودشون تجربه كنند. ولي باز هم ميگم نه به اين هدف كه حتما نتيجه داشته باشه حرفام و … فقط به اين هدف كه خودم رو راضي كنم كه حرفم رو زدم.
اگر كه من هم اينجا جوابت رو دادم و ايميل نزدم ببخشيد. اگر دوست نداري بگو كه پاكش كنم. چون تو خودت اينجا نظر دادي من هم همينجا نظرم رو مينويسم.
بهار خانوم، خیلی قشنگ توصیف کردید، متن، بسیار زیبا و پر از احساس بود. نگاه جالبی بود به گذشته. من را هم بفکر فرو بردید. ولی من بجای اینکه از پسرک طلب کار باشم، از پدر و مادرم، از معلم هایم و از تمامی افرادی که وظیفه داشتند و می توانستند نقش مهمتری در تکمیل شخصیت من و تحقق رویاهای ام داشته باشند، طلب کارم. اما در حال حاضر فقط از خودم طلب کارم و نمی دانم با این همه طلب چیکار کنم؟
واقعا با دویدن ما کار درست می شود؟!
شب ها این جوریه دیگه … آدم به خودش گیر می ده . در مورد من، به خصوص وقتی هورمون هام هم قاطی کرده باشن!
بهار: آخ اون هورمون ها رو نگو كه من هم باهاش موافقم اساسي. اما نميدانم چرا من هميشه خدا هورمون هايم قاطي كرده؟