سرم درد ميكند، يعني در سرم همهمه است، هميشه يكي اين وسط پيدايش مي شد و نقش ديكتاتور را بازي مي كرد كه خود واقعي ام هست، مثل مادر فولاد زره ظاهر مي شد و كار همه را يك سره مي كرد و مي گفت هميني كه من مي گويم. نمي دانم شايد در سرم دموكراسي برقرار شده است، يعني همهمه دموكراسي است يا دموكراسي همهمه مي شود؟ داستان آن شيخ همسايه كنعانيان را خوانده ام و مثل هميشه شب زنده داري كرده ام.
من آدم شب هستم. زندگي ام با نور ماه آغاز مي شود و وقتي از نيمه شمالي-شرقي كره مي گذرد، به خواب مي روم. روزهايم از ساعتهايي شروع مي شود كه خورشيد كم نور است، دارد مي رود نيمه شمالي غربي، سلولهاي مغز گل كلمي ام هيجان زده بي كه ساعت زنگي دو كله اي* در كار باشد؛ از مرده به زنده تبديل مي شوند. نوزاد هم كه بودم تا نور ماه در آسمان بود من بيدار بودم، يعني در بغل يك انساني بايد كنار پنجره راه مي رفتم تا من نورش را ببينم. نورش چشمانم را و سلول هاي بدنم را مسحور مي كند. همهمه اي نيست و من ميتوانم ديكتاتور مطلق باشم. اين ديكتاتور درون ام، خشن است، نامرد است، بد جنس است، زير ابي مي رود، داد مي زند، عصباني مي شود، قهر مي كند، آشتي مي كند، مهار شدني نيست، افسار مي خواهد اما … اما وقتي نور انفجارهاي هيدروژني به درونش رسوخ مي كند، نمي شود مهارش كرد. شب كه مي شود، آرام است، عاشق است، مهربان است، همه را دوست دارد، لوند است، خوش خنده است ، كار بلد است و …؛ شايد چون حاكم مطلق است.
در سرم هزاران نفر حرف ميزنند، اختشاش و شعار و تجربه از گذشته و پيش بيني در آينده و … و ديكتاتور درون ام ساكت و آرام گوش مي كند. كافي است يكي از مويرگها پاره شود، من و ديكتاتور درونم تمام مي شويم. سالهاي جواني كه انرژي داشتم گاهي شش يا هفت بار زمين به دور خودش مي گشت و من بيدار.
شيخ عاشق شده است، مانده است ميان زهد و عشق. نويسنده مرده است. قلندران كاه به سر، سماع گرفته اند.
ياد آن تابلو بافته شده سماع درويشان بابا مي افتم. بابا نقاشي اش خوب است، بهتر از ديكته اش. تكاليف نقاشي مدرسه ام را هميشه بابا انجام مي داد و ديكته هايم را مامان. اصلا همه حواسش به جزييات است و من همه چيز را كلي ميبينم و يك كاسه. هميشه دعوايمان مي شود، بي كه بخواهيم. همين است كه او مي تواند نقاشي بكشد و من نقشه.
آدم كند و معطلي هستم يعني طول مي كشد تا ايميلي را جواب بدهم يا نوشته اي را بخوانم يا قولي را كه داده ام عملي كنم. مثل حلزون روي زمين ميخزم، خودم را به زور مي كشم و زخمي هم مي شوم. نمي توانم اندازه اين انسان هاي بلند قد و هيولاي داستان گاليور، تند بروم و بدوم. فقط روي پدال گاز خودرو پاهايم در اختيار من نيستند، يادم مي رود آن آدم يواش بدقول حلزوني را. نشستن پشت يك دايره گرد سوراخ سوراخ پنجره اي، آزارم مي دهد، ميخواهم زود تمام شود. چسبيدن به خيابان همهمه سرم را بيشتر مي كند بايد بالاتر و دورتر باشم تا آرام و يواش باشم و الا چسبيده به روي زمين تند مي روم كه همهمه نباشد در سرم. قدرت مالي ام به بالا نشستن نمي رسد. چسبيدن به زمين كالاي پست است، روي پدال فشار مي دهم كه زودتر برسم.
مي گويد تو كلمه خلق مي كني. اولين بار كه ديدمش يك كلمه جديدي در مورد شخم زدن ذهن برايش گفتم كه يادم نيست؛ شايد مثلا گفته باشم: «دوست ندارم كسي مثل پياز ذهنم را ورقه ورقه كند.» يا شايد هم گفته ام: «دوست ندارم كسي ذهنم را ….». نميدانم، واقعا يادم نمي آيد بايد يك روزي بپرسم كه: «چه گفته ام آن روز؟» اما همين شد مايه خنده و دوستي امان. مي گويد: «تو شرايط را مثل پازل مي سازي كنار هم و بعد از تويشان كلمه خلق ميكني براي خودت بي آنكه مهم باشد ديگران بفهمند يا نه. از تكرار ساخته هاي ديگران خوشت نمي آيد. ميخواهي خودت بسازي.» حرصم ميگيرد وقتي ادبيات خودم را يادم نمي آيد. قول داده ام كاري را برايش انجام دهم، دو هفته گذشته و من هنوز انجام نداده ام. نور خيابان مثل ميخ مي رود توي چشمم. حلول واقعي شكنجه در جسم است. بعد بانك ها تا وقتي كه نور باشد كار مي كنند، رويم نمي شود بگويم ميخ مي رود توي چشمم اگر بروم بانك، ميگويم: «حمله ميگرني.»
سرم درد ميكند و در سرم همهمه است از ده صبح ديروز تا ده صبح امروز بيدار بوده ام. شقيقه هايم ضربان دار هستند. پشت سرم، عقبه سرم همان جا كه دكتر ها مي گويند خيلي مهم است، فكر كنم مخچه است؛ سواد زيست شناسي ندارم، اصلا دعواي من و بابا سر همين شروع شد كه من نميخواستم پزشك شوم، ميخواستم فضانورد يا با تخفيف رياضي دان بشوم؛ همان عقب سرم درد مي كند.
جمجمه هم مثل دست و پا و كمر مفصل دارد بي غضروف، لابد براي همين است كه مغز آترروز نمي گيرد. وقتي تير مي كشد، رد مفصل هاي جمجمه را روي اندام نرم مغزي ام حس مي كنم. دكتر فوق تخصص مغز و اعصاب مي خندد و مي گويد:» چه جالب توصيف كردي. رد مفصل جمجمه. تا حالا نشنيده بودم. كلمه خلق ميكني. حالا كلاس چندم هستي؟» نمي دانم لابد اين مغز هم مثل چشم و پوست و گوش و بيني، اندام است ديگر. بعد زيادي كه بازش كني و شخمش بزني و سلولهايش را زير ميكروسكوپ ببيني مي شوي فوق تخصص مغز. لابد مي شود جراحي پلاستيك هم كردش و متعادلش كرد. چه ميدانم تخصص دكتر است بايد پرسيد. لابد حتي باي پس هم ميكنندش مثلا يك تكه از پشت مغز را پيوند مي زنند به جلوي مغز يا يك تكه از رگ هاي ساق پا را پيوند ميزنند به مويرگ هاي شقيقه. شايد مغز من هنوز در نوجواني بين بلوغ و بالغي گير كرده است. هورمون هايش هنوز بالغ نشده اند و من شده ام دختر مدرسه رو. حس بدي است وقتي بين بلوغ و بالغي گير مي كني و بدنت تغيير ميكند بي كه بداني. تهش اصلا خون و خونريزي است. گير كه ميكني همين است ديگر. گمانم مغزم را پشت آن چكشي كه به پايم زد و نور چراغ قوه اي كه به چشمم انداخت ديده است، همين است كه فكر كرده من دخترك نابالغ مدرسه رو هستم كه بايد سوال هاي يواشكي از من بپرسد. دوستي كه حالا دشمن است مي گفت: » از روي چشم ها مي توان همه حرف ها را خواند.» حتما دكتر هم همين كار را مي كند كه فوق تخصص مغز گرفته است.
جوان بودم، خيلي جوان. 23 ساله يعني. من رييس يودم و او مرئوس و يك سال جوان تر هم . سرهنگ زاده بود و فراري از هر چي قانون و پادگان و … به پدرش يك بار گفته بود: «من گماشته ات نيستم.» مي خواستم كمكش كنم كه از افسردگي اش بيايد بيرون. داشتم به بودنش عادت مي كردم، به اينكه با حرارت برايش بگويم كه دنيا جاي زيبايي است و … امروز اما اگر جواني ببينم بهش مي گويم اينجا جاي گندي است. من برون گرا و او درون گرا. گاهي سمج مي شدم و او مي گفت سريش. بهم برخورده بود اما انگاري ميخواستم بماند لابد چون خسته بود. بابابزرگ مرد و من شكسته شدم. خيلي. پيرتر شدم. 123 ساله يعني.
نه ماه بعد يك روز عصر گفت سرطان. سه ماه قبلش اولين حمله ميگرني بود. من هميشه دلقك، خنديدم. بعد سكوت بود و هق هق دختركي كه اولين بار اشك هايش را مردي مي شنيد. جوان بودم. خيلي. بعد نتوانستم چيزي بخورم. فردايش گفت دروغ گفته ام، ببخشيد. كارم به بيمارستان و مشكلات گوارشي كشيد. جوان بودم خيلي. بعد تحملش كردم. بعد سه- چهار ماه بعد دعوايمان شد. گفت ازدواج كرده و من خوشحال شدم. دروغ گفته بود.عاشق نشده بودم. من بزرگ تر بودم و به حضورش عادت كرده بودم لابد چون خسته بود. هميشه دروغ مي گفت و من عادت كرده بودم. حتي يك بار گفت كه دوستت دارم اما گفت كه اين را من ننوشتم، دوستي محض شوخي نوشته است.
هرچه نشاني داشتم پاك كردم. هر چه. بعد نوشتم: «من چيزي را كه بالا بياورم ديگر نمي خورم.» استفراغ كردم. بعد سه ماه بعد آمد سراغم ايميلي، اما بلوكه كردمش. يك سال گذشت و من ماجرايي را از سر گذراندم كه پيرتر شدم. 223 ساله يعني. بعد ايميل تبريك سال نو زد. من پاكش كردم بي كه حتي فكر كنم چه نوشته بود. عادت كرده بودم به حضورش شايد چون خسته بود. بعد يك روز نوشت: » كجايي؟ چه ميكني؟ مي دانم كه از دست من دلگيري و …. اين را كه مينويسم مطمئن هستم كه همديگر را هرگز نمي بينيم و من نميخواهم كه هرگز ببينمت.» با رسم الخط انگليسي نوشته بود. مي دانست حساسم و عصبي ميشوم كه واژه ها برايم محترم هستند با رسم الخط فارسي، كه وقتي با قلم مي نويسم اشان دوست اشان دارم. از اين آميختگي بدم مي آيد. نوشتم: «عصباني نيستم. ديگر ايميل نزن.» همين دو جمله كوتاه را. باز در اين شبكه هاي مجازي درخواست دوستي داده بود. بلوكه اش كردم. چند روز پيش هم بعد از يك سال يا نه ماه در توئيتر درخواست دوستي كرده بود. بلوكه اش كردم. خيلي گذشته است از ماجرا حتي ديگر سالها و شماره ها يادم نمي آيد. يك عددي مي گويم كه گفته باشم. عاشقش نشده بودم به حضورش عادت كرده بودم شايد چون خسته بود.
داستان شيخ تمام شده است. به عشقش نرسيده است به محض ديدن روي دلبر غالب تهي كرده است. قلندران اما كام مي گيرند. سرم درد مي كند وميگرن حمله كرده است. مويرگ ها دارند پاره پاره مي شوند. نور خورشديد دارد اذيتم مي كند. يك پارگي مويرگ تا مرگ فاصله دارم. چشم چپم كاسه خون شده است.
مي خواهم بروم بخوابم كه ايميل هشدار ويروسي زده است. دلم مي خواهد خفه اش كنم. اين بار ديگر عصباني شده ام. نفرت در درونم مي جوشد. ضربان شقيقه ها تندتر مي شود. ميخواهم بروم بدهم زنداني اش كنند به جرم فرستادن ايميل. تنها واژه اي كه به ذهنم مي آيد overkkill است. فارسي اش شايد اين بشود كه آنقدر بكش تا بميرد.
ميدانم تنها راه آرام شدنم نوشتن است روي كاغذ باقلم تا تاول انگشت مياني ام بزرگ تر شود. مثل وقتي كه زخمي داري و فشارش مي دهي كه خوب شود. مي نويسم و بعد مي گذارمش اينجا. شايد چشمهايي بخوانند و من آرام بگيرم.
سه چهارتايي از اين قرص هاي سبز رنگ تازه كشف شده ام را كه روي اش نوشته Advil مي خورم و مي روم زير پتو تا دوباره ماه طلوع كند. يك روزي هم بايد درباره اين قرص ها بنويسم و فرآيند كشف اشان و دكتر داروخانه محله امان.
مي خواهم يك نامه بلند بالا بنويسم كه اگر يك بار ديگر تكرار كني چنان مي كنم و چنين.
* ساعت زنگي دو كله اي همان ساعت هاي زنگي است كه دو تا كله دارد و يك محور كه محكم مي خورد به كله ها و صدا مي كند و يك خروس هم دارد كه نوك مي زند و نقره اي رنگ است.
پي نوشت: مي شود يك جوانمردي/زني محض رضاي خدا بدون توقع دست مزد به من بگويد اين نيم فاصله فاير فاكس را چگونه بايد راه اندازي كنم؟ باور كنيد راه دوري نمي رود، آخرش مي شود ذخيره آخرت و دعاي خير من. اصلا هر كس دعاي خير من پشت سرش باشد به بهشت مي رود بقيه روي پل صراط سقوط مي كنند و به جهنم مي روند. حوصله ندارم در اسكپلورر كند لوس بي مزه تايپ كنم بعد پست كنم. باز هم به هر حال در فاير فاكس نشان نمي دهد نيم فاصله را. خواهرم/برادرم نيم فاصله را و بهار درمانده را.
پي نوشت دو: يك دوست دختري دارم كه در آمريكا زندگي مي كند بعد مي گويد ميخواهم يك امر خيري را با تو در ميان بگذارم اما رو در رو. اين يكي را كجاي دلم بگذارم؟؟؟؟؟؟؟؟ برايش نوشتم خدا شفاي عاجل بده. خوب شد نمرديم معني رو در رو را هم فهميديم. استتوس فيس بوك زده ام كه «چطوري ميشود از دست يك رواني خلاص شد؟؟» آن يكي هم برايم ايميل آبراهام لينكولن فوروارد كرده است. آن يكي هم نوشته حتما باهم برويد فيلم «شايد وقتي ديگر» را ببينيد كه اعصابت خرد و خاك شير بشود. كلا سليقه ام در انتخاب دوست مونث و مذكر معركه است. حرف ندارد. مي توانم اصلا يك سري كلاس هاي «نحوه دوست يابي در دوران جواني به نحوي كه همه عمرتان به ها برود» بگذارم و پولدار شوم و هم از حالت اخراجي به حالت كارمندي در بيايم.
محسور نه! مسحور! (پاراگراف2 سطر6) معلومه که سردرد شدیدی است!
داستان شیخ صنعان، همان داستان مزرعه ی حیوانات است اما با حضورانسان نماها.
وقتی عیال عورتینه و قدرت خانم دست به دست هم می دهند تا هوش از سر شیخ و زاهد ببرند تا قلندران بتوانند به نوای خویش برسند.
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!
بهار: بله خيلي سردرد شديدي بود وقتي حمله ميكنه ديگه روانم نابود ميشه. مرسي بابت تذكر حتما درستش مي كنم. مرسي.
بر عکس شما من آدم روز هستم. شب را صرفا برای خوش گذرانی و لهو و لعب دوست دارم. اما اگر بنا به خوش گذرانی نباشد ترجیح می دهم ساعت 8 شب بخوابم و 5 بامداد هم زمان با بانگ روح نواز اذان و خروس ها بیدار شوم.متولد شوم.
اصلا به نظر شما شب بیداری (بخوانید مثل شب ادراری) بی لهو و لعب به چه درد می خوره؟!
بهار: اولش كه كلي خنديدم. ولي راستش خيلي امتحان كردم روز را زنده داري جواب نداد كلا. شايد چون نوع جغرافياي اتاقم مدلي است كه نمي شود. من هيچ وقت در اتاقم را نمي بندم بعد وقتي ميخواهم كار كنم سر و صدا اعصابم را خرد و خاك شير ميكند. شب و سكوتش را دوست دارم.
راستش بنده شب هم به لهو و لعب ميپردازم هم كار. با يك تير دو نشان ميزنم. چه لهو و لعبي بهتر از كتاب خواندن و … تازه فعلا چون از قيد يك عدد مرد در كنارم بي بهره هستم اينه كه خبر از لهو و لعب بنده را نمي شود كه بشنويد. ان شاء الله دعا بفرماييد از بابت حضور يك مرد در اندروني امان. بلكه ما هم به لهو و لعب بپردازيم.
بعدش هم چشم فرانچسكا روشن از اين لهو و لعب شما. دست خودم بود كلا ممكن بود مويي در سرتان نماند حالا فرانچسكا خيلي آدم نرمي است. بايد كمي باهاش معاشرت كنم بلكه تاثير بگذارم رويش.
منظور من از لهو و لعب، فیلم و کتاب و مهمانی بود.
جهت اطلاع تان فرانچسکا در این موارد از من پیشی می گیرد.
بهار:به هر حال لهو و لعب كه تنهايي نميشه كه بايد يكي باشه حالا يا فرانچسكا براي شما يا ياردان قلي خان براي من. چشمك دو نخطه
بعدش هم اشكالي نداره خانم ها از اين كارها بكنند به عنوان يك فمنيست فعال پرگوي زورگوي بدجنس اعلام ميكنم كه هر گونه لهو و لعب از هر نوعي بر مردان حرام مي باشد لكن با اجازه همسر. اين هم دو نخطه چشمك.
هی اسکرول می کنم بالای نوشته، هی اسکرول می کنم پایین نوشته و نمی دونم در مورد کدومش نظر بدم … بس که حرف توی دلت بوده! پس فقط می نویسم امیدوارم سردردهات برن و به زودی بهترین شغل رو پیدا کنی و به یاردان قلی ات هم برسی
انقدر هم زن/مرد ، مرد / زن ننویس! خود جدا کردن گروه زن ها از مردها، دامن زدن به تبعیض هاست ! خودش تفکردوگانه داشتنه .
بهار: واقعا ها بس كه حرف توي دلم بوده. ولي خدايي اش اين يارو خيلي رو اعصابه دليل نوشتن اين متن هم همونه اما خب ميخواستم قاطي پاطي بنويسم. اين جوري مزه اش بيشتره.
شما دعا كنيد ما به ياردان قلي خان برسيم، مژدگاني اتان محفوظ است.
راستش آن زن و مرد را كه شوخي نوشتم ولي باور كن در دنياي واقع اينقدر زن و مرد نمي كنم، انساني ميبينم. (حالا مينويسم در موردش) و اگر حقيقتش را بخواهيد تعداد رفقاي مذكرم از مونث بيشتر است، و آدمهايي كه زندگي ام را بعضي جاها يك جوري بهشان مديون هستم مرد هستند بنابراين اولين كسي كه از اين تفكر صدمه ببينه خودم هستم، باور كن حواسم هست حتي با يك دوستي چند روز پيش حرف اين بود كه ميگفت من ديگه مرد و زن نميكنم و انساني ميبينم ولي خيلي از رفقاي فمنيست ام از دستم ناراحت شدند و … به خدا من آنقدرها هم هيولا نيستم. آنقدرها هم مرد و زن نميكنم راستش اين يك شوخي بود فقط.
منم شب زنده داری رو دوست دارم. خیلی وقت خالصیه. همونطور که گفتی.
ولی تجربه ی سر درد ندارم. فکر می کنم اگه تجربه کنمش دیگه نتونم به چیزی این همه فکر کنم. کلا درد و بیماری انگار یه جور درخواست خودم برای اینه که فقط با خودم باشم و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکنم. امیدوارم از دست مزاحمتای بیرونی راحت شی و با دوستا حال کنی.
بهار: راستش من بر عكسم يعني وقتي عصبي ميشم درد مياد سراغم. من هم اميدوارم خلاص شم گرچه گاهي مزاحمتهاي بيروني رو خودم آدم ميسازه بي كه بفهمه.
سلام، برای گاه نویس. لهو و لعب با همان معنی متعارفش گاهگاهی بد نیست اگر مجرد باشی. اگر هم عیالواری، با اجازه ی همسر و گرنه همان بلایی سرت می آید که بهار می گوید هر جای دنیا که باشی فرقی ندارد.
بهار:
اميدوارم خودشان پاسخي داشته باشند.
بهار جان، پیشتر پاسخ داده شده است و به نظر نمی رسد نیاز به توضیح واضحات باشد.
با این حال باز هم عرض می کنم همه می دانیم، لهو و لعب اگر به معنای تفریح و سرگرمی سالم و غیر گناه آلود باشد، در همه ی دنیا خوب و ممدوح است و مجرد و متاهل هم نمی شناسد.
در غیر این صورت( اگر ناسالم و گناه آلود باشد) همه جای دنیا مذموم و بد و مضر است.
امیدوارم دوستان ما هرگز به دنبال آن تصویر آلوده ای که از لهو و لعب دارند نروند. چه مجرد باشند چه متاهل!
این را هم بگویم و بروم:
گاهی خوش گذرانی شبانه می تواند حتی تلاوت چند سوره از قرآن کریم باشد. و سحر شدن در جادوی آن کلمات موزون…
به قول سهراب عزیز:
واژه را باید شست… واژه باید خود باد خود باران باشد…
[...] آقايي كه قبلا بلاهايي سر بنده آورده بودند، دو سال پيش ايميل زدند كه: الان كه [...]