آن زمانها جنگ بود و داشتن یک خاله مدیر دبستان باعث شده بود که من هر سال جلوتر از اول سال تحصیلی کتابها را داشته باشم. آن سال تابستانی که قرار بود بروم سوم دبستان (یادم هست آن موقعها در جواب سوال چند سالته؟ می گفتم امسال تابستان که بیاد میرم کلاس سوم دبیرستان مثلا) خاله ن فکر کرد که تنها راه برای رام کردن جانوری که تمام خاکهای باغچه را به کف حیاط منتقل میکند این است که کتابهای سال سوم دبستان را به او درس بدهد البته انگیزه اصلیاش کلاس کارآموزی برای خودش بود. یک دفتر به من داد و یک خودکار و گفت که از امسال باید انشاء بنویسی و موضوع انشاء هم این بود که » تابستان خود را چگونه گذراندید؟ «.
نزدیک ده روز بود که از تعطیلی تابستان شروع شده بود و من نوشتم که: راستش خاله ن میخواسته که من را ساکت کند و از من خواسته که انشاء در مورد تابستان بنویسم ولی تابستان که هنوز تمام نشده است که. من و مامان و برادرم مثل هر هفته سه شنبهها میآییم خانه مامان بزرگ چون خاله الف آن نزدیکیها می رود کلاس قرآن سه شنبه ها و با پسرخاله و دخترخاله ام در حیاط فوتبال بازی میکنم. من تابستان را دوست ندارم چون نمی توانم درس بخوانم و آدم خوبی برای خدمت به جامعه بشوم و چون هنوز تابستان تمام نشده است من از پاییز می نویسم که قرار است بیاید. پاییز فصل خوبی است و برگهای درختان رنگارنگ است و ما کرسی داریم. من پاییز را دوست دارم چون درس میخوانم و میتوانم بزرگ شوم و به جامعه خدمت کنم.
یک سری چرندیاتی هم که از تی وی شنیده بودم به تهش اضافه کردم و دادم به خاله ن. فکر کنم اشعار سهراب هم در آنها بود.
بعد برای اینکه خوش خدمتی کنم انشاء «بهار خود را چگونه گذراندید؟» و «زمستان خود را چگونه گذراندید؟» را هم نوشتم.
خاله ن بعد از انشایم به مامان گفت: «استعداد خوبی داره. نویسنده خوبی میشه.» از همان موقع حس کردم که باید برای نجات بشریت نویسنده شوم.
خاله ن یک اتاق کوچک نموری در طبقه پایین داشت که یک میز چوبی که سمت ویترینش کتابخانه بود و یک صندلی و تعدادی مبلمان درب و داغون جزء مبلمان اتاقش بودند. با کنجکاوی از اینکه یک نویسنده باید بالاخره کتاب بخواند رفتم و دست کردم و یک کتاب بیرون کشیدم. اسمش عجیب بود: *بایکوت*.
میدانم برای یک کودک نه ساله خواندن این کتاب کمی زیاده روی بود اما چاره ای نبود باید نویسنده میشدم و دنیا را نجات میدادم … وقتی کتاب را تمام کردم با سرعت به طبقه بالا دویدم و اعلام کردم که: «من میخواهم فیلمنامه نویس شوم.» (خنده حضار البته ته زمینه ماجرا بود که نیازی به ذکر نیست).
از همان روز بود که هر کتابی که به دستم می رسید صفحه اول و آخرش را میخواندم و بقیه را میگذاشتم برای روزی که نویسنده شدم. فیلمها را هم بعد از چند دقیقه اول با استفاده از دی وی دی پلیر میزنم برود دقیقه آخر و بقیهاش را میگذارم برای وقتی که میخواهم فیلمنامه نویس شوم، کامل ببینم. (در این راستا حتی مثلا قسمت اول و آخر یک سریال را با هم دیدم) به یاد ندارم که سینما رفته باشم و مثلا نخوابیده باشم و … و یا مثل آدم نشسته باشم یک فیلم را فقط و فقط دیده باشم بدون اینکه موزیکی گوش کنم یا کتابی بخوانم یا چیزی بنویسم یا مساله ای حل کنم یا …
راستش نمی دانم چه سری است که تمام صندلیهای دنیا میخ دارند حتی صندلیهای سینما و سالن تئاتر و صندلی کسب علم دانشگاه و صندلی پشت میز تحریرم و …
هنوز هم برای من سوال است که: من چرا میخواستم فیلم نامه نویس شوم؟ احتمالا فکر میکردم تنها راهی است که به سادگی میشود پول دار شد و بعدها که حقیقت مثل ته خیار چپانده شد در گلویم فکر کردم که بهتر است فضانورد شوم.
من واقعا کی ام؟؟؟؟