از بچگی یک مرضی داشتم/دارم به اسم Have something to fix یعنی اینکه همیشه یک چیزی بود/هست که من باید درستش میکردم/کنم و مدام در حال فکر کردن به این نکته بودم/هستم که «وظیفه من درست کردن است.»
اول از «چیزها» شروع شد. مثلا نمرهام در مدرسه کم میشد، تلاش میکردم که درستش کنم. مامان معتقد بود که «من دختر حرف گوش کنی نیستم»، تلاش میکردم که قول بدهم «از امروز دیگر به حرفت گوش میکنم.». بابا فکر میکرد «باید نقاشی یاد بگیرم.» من تلاش میکردم که برخلاف استعدادم در کشیدن حتی یک خط صاف بدون کمک خط کش، که «نقاشی یاد بگیرم.» تا درستش کنم. دوستم ناراحت میشد از حرفی که من بهش زدم، تلاش میکردم درستش کنم: «عذر خواهی کنم.» و…
دوستم از دست دوستش ناراحت بود، تلاش میکردم درستش کنم. برادرم پول کم داشت، تلاش میکردم درستش کنم. آقای فلانی سرتاپایم را با فحش شستشو داده بود بابت سوء تفاهم و کارنکرده، تلاش میکردم درستش کنم. استاد دانشگاه در ازاء نمرهای که حقم بود، شماره تلفن میخواست؛ تلاش میکردم درستش کنم و…
بعد کم میآوردم، خسته میشدم، عصبی میشدم، داغون میشدم، نابود میشدم، میرفتم در غار تنهایی و… به خودم قول میدادم که درستش میکنم: «دیگر از این کارها نمیکنم.» ولی دوباره بعد از یکی-دو روز؛ روز از نو، روزی از نو.
کم کم این بیماری پیشرفته شد، آنقدر که از «چیزها» رسید به «آدمها»: Have somebody to fix
مثلا هر کسی را که میدیدم سر جایش نیست، تلاش میکردم که سر جایش باشد. این وجه «آدم» ها سختتر بود/هست. «آدم» ها دیگر تبدیل میشوند به تعداد زیادی «چیز». وقتی با «آدم» ها طرفی، با گذشته اشان با پیشینه اشان با خانواده اشان با فکرشان با ذهن اشان و… درگیر میشوی. نمیشود یک آچاری/چیزی دستت بگیری و پیچ شل شده را سفت کنی و همه چیز درست شود. مثلا دخترکی باهوش را میدیدم که به دلیل فقر نمیتواند دانشگاه برود، تلاش میکردم درستش کنم و بعد میرسیدم به اینکه «خب باید فقرش را درست کنم»، بعد وارد مرحله این میشدم که «فقرش از کجا آمده؟»، بعد میرسیدم به اینکه «پدر و مادر بزرگش نگذاشتند پدر/مادرش تحصیلات داشته باشند» و… بعد تلاش میکردم که درستش کنم. بعد کم میآوردم، خسته میشدم و…
آن یکی دروغ میگفت و توجیه که مجبور بودم، تلاش میکردم درستش کنم (ش: طرف را؛ آن آدم را). این یکی فکر میکرد تنها راه رسیدن به بهشت از اسلام میگذرد، تلاش میکردم درستش کنم. آن یکی رفتار بالا به پایین به همه داشت، تلاش میکردم درستش کنم. آن یکی کم آورده بود، تلاش میکردم درستش کنم (در این راستا گاهی تبدیل به آشغالدونی احساسات آدمها هم میشدم و مثل مازوخیسمها حتی از این اتفاق خوشحال هم میشدم). حتی بیماری به اعضاء نزدیک خانواده هم میرسید: تلاش میکردم پدر/مادر/برادر/خواهر/ عمه/عمو/خاله/دایی و… را درست کنم و حتی گاهی آنقدر جلو میرفتم که سعی میکردم تربیت اشان کنم.
اصولا با آدمها که مواجه میشدم یا تلاش میکردم که درستشان کنم یا چیزها را درست میکردم که خودشان بتوانند بدوند یا میرفتم هلشان میدادم که بدوند یا دستشان را میگرفتم که بدوند و در نهایت اگر نمیخواستند بدوند من جای آنها میدویدم… بعد کم میآوردم، خسته میشدم و…
خیلی وقتها هم سعی میکردم «چیزها و آدمهایی» را که خودم خراب کردم، درست کنم: رابطههای خراب کرده، زندگی خراب کرده، آدمهای له کرده، پولهای به فنا داده بابت چیزها و آدمهای خراب کرده، خاطرات لجن مال کرده و… البته در این مورد معمولا درصد موفقیت کم تری داشتم و باعث ساطع شدن این نظریه میشد که «بعضی چیزها با گذر زمان حل میشود.» یک مدلی بودم که برای همه درست میکردم/می کنم و برای خودم خراب میکردم/می کنم.
بدترین حالت این است که وسط این دویدنها برای درست کردن، گاهی به نقد خودت که میرسی؛ میگویی «نکند همه چیز خوب و درست شود و من دیگر چیزی یا آدمی نداشته باشم که درست کنم؟». این آدم را سست میکند یا از خودش بدش میآید که «یعنی تو دوست نداری همه چی خوب باشه که بقیه حال کنند و…؟» و… حتی از مواجه شدن با شرایطی که همه چیزش درست است یا آدمی که سر جایش است و درست است و… هم هراس داری و میترسی «نکند من آدم بازی در این زمین نباشم و بدتر انگیزه زندگی را از دست بدهم و…؟؟» (شاید یکی از دلایل ترسم از مهاجرت همین باشد). گاهی اصلا این آدم و این شرایط را بلد نیستی و یا میزنی این شرایط و این آدم و… را خراب میکنی و… ولی باز دوباره شروع میکنی به گشتن و درست کردن.
وسط این خسته شدنها و داغون بودنها و… همیشه به تور یکی میخوردم که مثلا قرار بود کمکم کند. بدشانسی/بدبختی من هم این بود که او هم رسیده بود به مرحله Have somebody to fix و فکر میکرد «باید من را درست کند.»
در این مرحله مثل دوندهای بودم که دویده و نفر اول شده اما چهار قدم مانده به ته خط دیگر نای رفتن ندارد، و ایستاده تند تند نفس میکشد و همه در حال تشویق کردن هستند که «بدو، بدو، بدو، چیزی نمونده؛ تو برندهای و…». آن وقت آن آدم جدید که قرار بود سوپر من/وومن زندگی من شود؛ یا هلم میداد، یا دستم را میگرفت، یا جای من میدوید و… بله من پیروز بودم و میرفتم مرحله بعد برای پیدا کردن «چیزی» یا «کسی» برای درست کردن و… و دوباره یک آدم جدید و… گاهی حتی میزان بیماری که پیشرفت میکرد، فکر میکردم برگردم عقب و آن آدم جدید را هم درست کنم و…
راستش آنهایی که این بیماری را دارند، میدانند که آدم؛ معتاد این «آدمها» و این «چیزها» میشود. امیدش به آینده میشود اینکه «بالاخره هنوز یک کسی یا چیزی هست که من درستش کنم.» و وقتی دیگر «هیچ چیز» و «هیچ کس» را نداشته باشی که درست کنی؛ یاد زندگی خودت میافتی که خرابش کردی در ازاء این «همه چیز» و «آدمهایی» که درست کردی؛ بعد چنگ میزنی به تنها چیزی که داری و هنوز خراب نکردی و احتمال اینکه آن را هم خراب کنی بسیار بالا است. بعد میمانی «که حالا چی کار کنم؟ نه چیزی و آدمی هست که درستش کنم و نه چیزی یا آدمی دارم که خرابش کنم»: تنها میشوی.
این وسط باید یک آدمی/هایی باشد/باشند، بیاید وسط دویدن دست آدم را بگیرد و بکشد کنار و آب یخی بدهد که بخوری و بعد محکم بزند توی گوشت که «هی فلانی این مسیر غلطه، میفهمی؟ باید بری از اونوری بدویی.» (یعنی یادت بدهد که بگویی: به درک! یا بگوید Let it go) بعد دستت را بگیرد ببرد آن یکی خط که بدوی. بعد چون معتادی هر چند متر یک بار یک «چیزی از خودت» یا یک «خودت» را بدهد دستت بگوید «اینو درست کن.»
من الان در مرحله «نداشتن هیچ چیز و هیچ کس برای درست کردن» هستم و به شدت و در به در دنبال مواد میگردم.
آن آدمی که بیاید و یاد بدهد که بگویی «به درک» را گشتم، نیست. نگرد، نیست.