بد کوفتیام وقتی قول میدهم. بمیرم هم از قولم برنمیگردم.
ریسک گریزم به شدت. از ترسویی یا هرچه که هست از ریسک گریزانم؛ معمولا تعبیر میشوم به آدم عاقلی که عقلش به احساسش غلبه میکند و از این دست مزخرفات. شما باور نکنید، من هم باور نمیکنم. اصولا این مدل آدمها یک خروار زخم و بدبختی و آه و ناله دارند که رویاشان را یک کوه لوازم آرایش پوشانده است و توهم روشنفکری که بالا می زند؛ کتاب بینوایان به زبان اصلی دست میگیرند که در اتوبوس بخوانند ولی خوابشان میبرد. اصولا انسان این «غلبه عقل بر احساس» را باب کرد که مرحمی باشد بر روی زخمهای جامعه چرند و به فنا رفتهای که خودش ساخته و گریزی از آن نیست؛ بعد هم هی هورا کشید برای چنین آدمی و صنعت لوازم آرایش فروشش بالا رفت و سودده شد و غول شد و کمپانی چند ملیتی شد و … و … و … بعد مرتب شعر سرایید و داستان نوشت از یک آدم بدبختی که احساس را فدای عقل کرده و نویسنده شده است و حالا فهمیده است که یک سنت هم نمیارزد این انتخابش و چه خوب است که عقلامان را به کار بگیریم و … بعد صنعت نشر گسترش یافت و سودده شد و … و … و … صنعت دخانیات و موسیقی هم سودده شدند و … و … و … یکی هم نبود این وسط بگوید که «خب روانی! برو اون جامعه زهرماری رو که خودت ساختی درستش کن که همه رو نگذاری وسط انتخاب بین عقل و احساس».
قول دادم. ریسک گریزم. غلبه عقل بر احساس رفتار میکنم. قولی که دادم به شدت پر از ریسک بود تا پای نبودن. رفتم، برگشتم.
اوایلش راحت بود، از له کردن مورچه هم راحتتر. بعد سخت شد. درد استخوان؛ درد سر؛ درد پا؛ درد مغز؛ درد هورمون؛ درد شکم؛ راحت بود. کافی بود یک کشو را باز کنم و همه دردها تمام شود ولی قول داده بودم.
درد گشتن و پیدا نکردن، درد در به در بودن، درد حواس پرتی، درد قاطی کردن آدمها و مامان و بابا، درد فراموشی، درد روز خوابیدن و شب بیدار بودن، درد هورمونهای مغزی که دنبال جایگزین میگردند، درد سرانگشتهای یخ زده شب چهله تابستان، درد عطش و داغی و نرسیدن، درد رویا دیدن در بیداری، درد پروژه ناتمام به ددلاین رسیده به جان رسیده سگ صاحابی که تمام نمیشد، درد درد درد و … و … و … سخت بود.
چند بار وقتی چشمهایم را باز کردم، باورم شده بود که رفتم و نیستم و رویا میبینم. توهم بود. چند باری هم خودم دست به کار شدم اما تهش یک تو گوشی بزرگ و یک پارچ آب یخ با تکههای یخ روی لباسم و یک در شکسته اتاقم بود. مانده بودم، نرفته بودم.
قول داده بودم که اعتیادم را ترک کنم.
شد سه سال تمام.