من به یک مشکل بزرگی برخورد کردم که حل کردنش کار رضا زاده، قویترین مرد ایران، هم نیست.
راستش از خدا که پنهون است چون هنوز بهش نگفتم ولی از شما چه پنهون ؛ رویم به دیوار و زبونم لال و خاک وچوک؛ یک زمانی عاشق بودم.
حالا بماند که چنگیز جان چقدر دوست داشتنی نبود و کلا به هیچ جایش هم نبود که هیچ؛ مدعی هم بود که من چون مثل مردها هستم، سخت است که با من دوست باشد. به هر حال ظاهرا با مردها نمیخوابید. بگذریم.
مشکل بزرگ من این بود که من هر وقت میخواستم برای چنگیز جان نامه بنویسم با دو بیت شعر عاشقانه و اینا، نمیشد. نه اینکه نمیشدها؛ میشد ولی من هر چه در تاریخ بیهقی و کلیله دمنه و منشور کوروش و دیوان حافظ و سعدی و سهراب و … گشتم؛ یک بیت شعر عاشقانه برای یک چنگیزخان پیدا نکردم که نکردم.
اولش فکر کردم که دچار کمبینی شدم، با مراجعه به چشم پزشکی فهمیدم که چشمهایم برای کشیدن مو از ماست از ارتفاع سه هزار پایی هم کار میکند. بعد گفتم شاید هیچ کس عاشق چنگیز نبوده، بس که اخلاقش بد بوده است؛ گشتم دنبال اسامیای مثل هوخشتره، کوروش، یزدگرد، تیمور، کریم، ناصر، …، کامران، کامبیز و حتی در بعضی موارد کامی و اینا؛ ولی باز هم پیدا نکردم که نکردم.
ناچارا خودم دست به کار شدم، برای چنگیز نوشتم که:
اهل تهرانم
عاشقم، آمدهام از دشت و صحرا
چنگیز در واکن مویوم
شام و روز کنی جانت فدایم، مویوم
با تو از این خانه گذر نتوان کرد
اشک در چشم تو لرزید
خلق بر من خندید
چنگیز در واکن مویوم
تا کی به تمنای من یگانه، اشکت شود از هر مژه چون سیل روانه؟
چنگیز در واکن مویوم
چه غریب ماندی، نه به انتظار یاری و نه ز یار انتظاری
که اگر به کوه گویی، برخندد و برود به ره خویش
دیوانه منم که در زنم خانه به خانه
چنگیز در وا کن مویوم
پشت در وا کن مویوم
این چه در واکردنه؟
این ز اقبال مویه
تقصیر بهار به امید کرم توست!
از چنگیز هیچ جوابی نگرفتم.
از آن روز به بعد با یک مشکل بزرگی روبرو شدم: کمبود یک بیت عاشقانه فارسی برای معشوقی که مرد است. از رضا زاده هم پرسیدم، جوابی نداشت.