<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>بهار</title>
	<atom:link href="http://rominabahar.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rominabahar.wordpress.com</link>
	<description>دست نوشته هاي بهار در خواب</description>
	<lastBuildDate>Sun, 08 Jan 2012 01:52:12 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='rominabahar.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>بهار</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://rominabahar.wordpress.com/osd.xml" title="بهار" />
	<atom:link rel='hub' href='http://rominabahar.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>داداش</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/07/03/%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/07/03/%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Jul 2011 00:40:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=657</guid>
		<description><![CDATA[- تو رو نمی‌خوام. مامانمو می‌خوام. تو مامانم نیستی. می‌دانی این‌ها را وقتی گفتم که تازه یازده ماهگی و چهار روزگی را رد کرده بودم؟ مو کشیدم. جیغ زدم. داد زدم. تو بغل مامان دیدمت که داری شیر می‌خوری. چهار روز و سه شب اعتصاب غذا کردم وسط گرما و عطش با یازده ماه سن. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=657&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- تو رو نمی‌خوام. مامانمو می‌خوام. تو مامانم نیستی.</p>
<p>می‌دانی این‌ها را وقتی گفتم که تازه یازده ماهگی و چهار روزگی را رد کرده بودم؟</p>
<p>مو کشیدم. جیغ زدم. داد زدم.</p>
<p>تو بغل مامان دیدمت که داری شیر می‌خوری.</p>
<p>چهار روز و سه شب اعتصاب غذا کردم وسط گرما و عطش با یازده ماه سن.</p>
<p>آنقدر زود یادم رفت که شدی رفیق فابم. آنقدر هوای هم را داشتیم؛ آنقدر برای هم می‌مردیم؛ آنقدر هر جا بودم بودی و هر جا بودی بودم؛ که یادمان رفت رقیبیم در داشتن مامان و بابا.</p>
<p>ممنون برای همه کامیون‌های پلاستیکی رنگی هم‌شکل و هم‌رنگ که همیشه دستور می‌دادی &#8220;باید دو تا باشه. یکی هم برای خواهرم.&#8221;</p>
<p>ممنون برای آن روزهایی که من مدرسه می‌رفتم و گریه کردی و تو هم رفتی مهد کودک و باز هم با هم بودیم.</p>
<p>ممنون برای دوچرخه‌سواری که یادم دادی که بزرگ‌تر بودم اما می‌ترسیدم و کمکم کردی که نترسم.</p>
<p>ممنون برای همه مدادرنگی‌های زردی که از جعبه مدادرنگی‌هایت به من می‌دادی. ممنون که می‌دانستی رنگ مورد علاقه ام زرد است.</p>
<p>ممنون بابت همه عروسک‌های شکسته و خرابی که پنهان‌‌شان می‌کردی که من نفهمم و من پیدایشان می‌کردم.</p>
<p>ممنون برای همه دعواهای نوجوانی و بلوغ که چند ثانیه بعد آشتی می‌کردیم و یادمان می‌رفت همه دادها بابت یک پاک کن دو رنگ بوده است.</p>
<p>ممنون بابت همه شطرنج‌هایی که می‌گذاشتی من شاهت را بزنم و برنده شوم. ممنون که من همیشه سفید بودم.</p>
<p>ممنون بابت آن آتاری که با عیدی‌هایت خریدی و عید‌ی‌های من را دادی به خودم و گفتی: &#8220;باشه پیش خودت لازمت می‌شه.&#8221; ممنون بابت هویه‌کاری که یادم دادی و گذاشتی روی آتاری‌ات امتحان کنم.</p>
<p>ممنون بابت آن گوشواره‌ای که از گوشم کشیدی و سوراخ گوشی که همیشه باز ماند. آن یکی را بارها سوراخ کردم اما بسته شد.</p>
<p>ممنون بابت آن میزتحریری که با اولین حقوقت برایم خریدی. ممنون بابت این جعبه چوبی قهوه‌ای و عروسک خرگوش پشمالو سفید و صورتی و کلاغ قرمز و مشکی و عروسک سبز شرک روی میز که روز تولدم خریدی. یادم هست می‌گفتی: &#8221; کلی زحمت کشیدم که این رنگ‌ها رو با هم ست کنم.&#8221; ممنون که از همه رنگ‌های دنیا فقط 12 تا را بلدی.</p>
<p>ممنون بابت درل‌کاری و موکت‌کاری که به من یاد دادی و ممنون بابت همه خنده‌های آن روز.</p>
<p>ممنون بابت اینکه چت کردن را یادم دادی.</p>
<p>ممنون بابت همه کف ریش‌هایی که می‌خریدی و نمی‌فهمیدی که چطوری تمام می‌شوند؟ ممنون که هر بار که کف ریش می‌خری یکی هم برای من می‌خری.</p>
<p>ممنون بابت آن شبی که برایم قهوه آوردی و من سرم در مانیتور بود و جواب ندادم؛ با صدای بلند هورت کشیدی و آنقدر خندیدیم که به گریه رسیدیم.</p>
<p>ممنون بابت آن شبی که با حالتی جدی پرسیدی: &#8221; این همه تاریخ می‌خونی ، توش ننوشته آدم‌خورها فمینیست‌ها رو نمی‌خوردند؟&#8221;</p>
<p>ممنون بابت اینکه برای قلی نگران بودی که می‌خواهد با من ازدواج کند.</p>
<p>ممنون بابت همه بستنی قیفی‌های تابستانی. ممنون بابت همه آلاسکاها، چیبس‌‌ها و بادوم زمینی‌ها.</p>
<p>ممنون بابت همه 5 هزارتومانی‌هایی که دستمزد اتو کردن لباس‌هایت بود.</p>
<p>ممنون بابت آن روزی که به پهنای صورت اشک می‌ریختم و داد می‌زدم و خودم را به در و دیوار می‌کوبیدم ؛ دستانم را گرفتی و اولین بار با هم گریه کردیم و داد زدی: &#8221; نکن با خودت این کار رو.&#8221; ممنون بابت اینکه فردایش دستانم را بوسیدی و پرسیدی: &#8220;درد گرفته بود؟&#8221;</p>
<p>ممنون برای همه آن لحظه‌های از ته دل خندیدن با هم.</p>
<p>ممنون برای همه این‌ روزهایی که آن‌قدر بودی که من یادم نبود بودنت را.</p>
<p>ببخشید که هربار با مامان و بابا بحث می‌کردم؛ تو را شاهد می‌آوردم: &#8221; که اگر منو می‌خواستید پس چرا اینو به این زودی آوردید؟&#8221; ببخشید که همیشه فکر می‌کردم تو را بیشتر دوست دارند: &#8221; من ده ماه شیر مامان رو خوردم و تو دو سال&#8221;. ببخشید که هیچ وقت به تو نگفتم که عاشق دوستت و هم‌بازی دوران دبستان‌‌ات شدم. ببخشید که همیشه در حال رقابت و حسادت با تو برای داشتن مامان و بابا بودم. ببخشید که بعضی روزهای زندگی‌ات را تلخ کردم. ببخشید که هیچ‌وقت خواهر بزرگه نبودم. ببخشید که هیچ وقت مثل خواهرهای بزرگ‌تر نتوانستم ادعا کنم که حامی‌ات بودم. می‌دانی آخر ما با هم راه رفتن را یاد گرفتیم.</p>
<p>تولدت مبارک خان داداشی که هر بار یادت می‌اندازم که &#8220;من بزرگ‌ترم&#8221; تا نگویم &#8220;خان داداش&#8221; بی خیال نمی‌شوی.</p>
<p>ممنون که به دنیا آمدی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/657/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/657/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=657&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/07/03/%d8%af%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b4/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ماجرای عجیب شعرهای فارسی</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/03/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/03/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Apr 2011 00:33:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=654</guid>
		<description><![CDATA[من به یک مشکل بزرگی برخورد کردم که حل کردنش کار رضا زاده، قوی‌ترین مرد ایران، هم نیست. راستش از خدا که پنهون است چون هنوز بهش نگفتم ولی از شما چه پنهون ؛ رویم به دیوار و زبونم لال و خاک وچوک؛ یک زمانی عاشق بودم. حالا بماند که چنگیز جان چقدر دوست داشتنی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=654&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من به یک مشکل بزرگی برخورد کردم که حل کردنش کار رضا زاده، قوی‌ترین مرد ایران، هم نیست.</p>
<p>راستش از خدا که پنهون است چون هنوز بهش نگفتم ولی از شما چه پنهون ؛ رویم به دیوار و زبونم لال و خاک وچوک؛ یک زمانی عاشق بودم.</p>
<p>حالا بماند که چنگیز جان چقدر دوست داشتنی نبود و کلا به هیچ جایش هم نبود که هیچ؛ مدعی هم بود که من چون مثل مردها هستم، سخت است که با من دوست باشد. به هر حال ظاهرا با مردها نمی‌خوابید. بگذریم.</p>
<p>مشکل بزرگ من این بود که من هر وقت می‌خواستم برای چنگیز جان نامه بنویسم با دو بیت شعر عاشقانه و اینا، نمی‌شد. نه اینکه نمی‌شدها؛ می‌شد ولی من هر چه در تاریخ بیهقی و کلیله دمنه و منشور کوروش و دیوان حافظ و سعدی و سهراب و &#8230; گشتم؛ یک بیت شعر عاشقانه برای یک چنگیزخان پیدا نکردم که نکردم.</p>
<p>اولش فکر کردم که دچار کم‌بینی شدم، با مراجعه به چشم پزشکی فهمیدم که چشم‌هایم برای کشیدن مو از ماست از ارتفاع سه هزار پایی هم کار می‌کند. بعد گفتم شاید هیچ کس عاشق چنگیز نبوده، بس که اخلاقش بد بوده است؛ گشتم دنبال اسامی‌ای مثل هوخشتره، کوروش، یزدگرد، تیمور، کریم، ناصر، &#8230;، کامران، کامبیز و حتی در بعضی موارد کامی و اینا؛ ولی باز هم پیدا نکردم که نکردم.</p>
<p>ناچارا خودم دست به کار شدم، برای چنگیز نوشتم که:<br />
اهل تهرانم<br />
عاشقم، آمده‌ام از دشت و صحرا<br />
چنگیز در واکن مویوم<br />
شام و روز کنی جانت فدایم، مویوم<br />
با تو از این خانه گذر نتوان کرد<br />
اشک در چشم تو لرزید<br />
خلق بر من خندید<br />
چنگیز در واکن مویوم<br />
تا کی به تمنای من یگانه، اشکت شود از هر مژه چون سیل روانه؟<br />
چنگیز در واکن مویوم<br />
چه غریب ماندی، نه به انتظار یاری و نه ز یار انتظاری<br />
که اگر به کوه گویی، برخندد و برود به ره خویش<br />
دیوانه منم که در زنم خانه به خانه<br />
چنگیز در وا کن مویوم<br />
پشت در وا کن مویوم<br />
این چه در واکردنه؟<br />
این ز اقبال مویه<br />
تقصیر بهار به امید کرم توست!</p>
<p>از چنگیز هیچ جوابی نگرفتم.</p>
<p>از آن روز به بعد با یک مشکل بزرگی روبرو شدم: کمبود یک بیت عاشقانه فارسی برای معشوقی که مرد است. از رضا زاده هم پرسیدم، جوابی نداشت.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/654/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/654/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=654&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/03/%d9%85%d8%a7%d8%ac%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b9%d8%ac%db%8c%d8%a8-%d8%b4%d8%b9%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سه سال</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Apr 2011 00:24:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=650</guid>
		<description><![CDATA[شد سه سال تمام. سه سال پیش یعنی دوازده فروردین یک هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی به یک نفر و خودم قول دادم. بد کوفتی‌ام وقتی قول می‌دهم. بمیرم هم از قولم برنمی‌گردم. ریسک گریزم به شدت. از ترسویی یا هرچه که هست از ریسک گریزانم؛ معمولا تعبیر می‌شوم به آدم عاقلی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=650&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>
<div>
<div>
<div>شد سه سال تمام. سه سال پیش یعنی دوازده فروردین یک هزار و سیصد و هشتاد و شش شمسی به یک نفر و خودم قول دادم.</p>
<p>بد کوفتی‌ام وقتی قول می‌دهم. بمیرم هم از قولم برنمی‌گردم.</p>
<p>ریسک گریزم به شدت. از ترسویی یا هرچه که هست از ریسک گریزانم؛ معمولا تعبیر می‌شوم به آدم عاقلی که عقلش به احساسش غلبه می‌کند و از این دست مزخرفات. شما باور نکنید، من هم باور نمی‌کنم. اصولا این مدل آدم‌‌ها یک خروار زخم و بدبختی و آه و ناله دارند که روی‌اشان را یک کوه لوازم آرایش پوشانده است و توهم روشنفکری که بالا می زند؛ کتاب بینوایان به زبان اصلی دست می‌گیرند که در اتوبوس بخوانند ولی خوابشان می‌برد. اصولا انسان این &#8220;غلبه عقل بر احساس&#8221; را باب کرد که مرحمی باشد بر روی زخم‌های جامعه چرند و به فنا رفته‌ای که خودش ساخته و گریزی از آن نیست؛ بعد هم هی هورا کشید برای چنین آدمی و صنعت لوازم آرایش فروشش بالا رفت و سودده شد و غول شد و کمپانی چند ملیتی شد و &#8230; و &#8230; و &#8230; بعد مرتب شعر سرایید و داستان نوشت از یک آدم بدبختی که احساس را فدای عقل کرده و نویسنده شده است و حالا فهمیده است که یک سنت هم نمی‌ارزد این انتخابش و چه خوب است که عقل‌امان را به کار بگیریم و &#8230; بعد صنعت نشر گسترش یافت و سودده شد و &#8230; و &#8230; و &#8230; صنعت دخانیات و موسیقی هم سودده شدند و &#8230; و &#8230; و &#8230; یکی هم نبود این وسط بگوید که &#8220;خب روانی! برو اون جامعه زهرماری رو که خودت ساختی درستش کن که همه رو نگذاری وسط انتخاب بین عقل و احساس&#8221;.</p>
<p>قول دادم. ریسک گریزم. غلبه عقل بر احساس رفتار می‌کنم. قولی که دادم به شدت پر از ریسک بود تا پای نبودن. رفتم، برگشتم.</p>
<p>اوایلش راحت بود، از له کردن مورچه هم راحت‌تر. بعد سخت شد. درد استخوان؛ درد سر؛ درد پا؛ درد مغز؛ درد هورمون؛ درد شکم؛ راحت بود. کافی بود یک کشو را باز کنم و همه دردها تمام شود ولی قول داده بودم.</p>
<p>درد گشتن و پیدا نکردن، درد در به در بودن، درد حواس پرتی، درد قاطی کردن آدم‌ها و مامان و بابا، درد فراموشی، درد روز خوابیدن و شب بیدار بودن، درد هورمون‌های مغزی که دنبال جایگزین می‌گردند، درد سرانگشت‌های یخ زده شب چهله تابستان، درد عطش و داغی و نرسیدن، درد رویا دیدن در بیداری، درد پروژه ناتمام به ددلاین رسیده به جان رسیده سگ صاحابی که تمام نمی‌شد، درد درد درد و &#8230; و &#8230; و &#8230; سخت بود.</p>
<p>چند بار وقتی چشم‌هایم را باز کردم، باورم شده بود که رفتم و نیستم و رویا می‌بینم. توهم بود. چند باری هم خودم دست به کار شدم اما تهش یک تو گوشی بزرگ و یک پارچ آب یخ با تکه‌های یخ روی لباسم و یک در شکسته اتاقم بود. مانده بودم، نرفته بودم.</p>
<p>قول داده بودم که اعتیادم را ترک کنم.</p>
<p>شد سه سال تمام.</p></div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/650/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/650/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=650&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/04/02/%d8%b3%d9%87-%d8%b3%d8%a7%d9%84/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>احترام</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/26/%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/26/%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Mar 2011 00:18:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=648</guid>
		<description><![CDATA[فامیل دور: ما اگر بخواهیم به مهمون خیلی احترام بگذاریم، در یخچال رو براش باز می‌کنیم.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=648&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فامیل دور: ما اگر بخواهیم به مهمون خیلی احترام بگذاریم، در یخچال رو براش باز می‌کنیم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/648/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/648/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=648&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/26/%d8%a7%d8%ad%d8%aa%d8%b1%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>Have something/somebody to fix</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/13/have-somethingsomebody-to-fix/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/13/have-somethingsomebody-to-fix/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Mar 2011 00:09:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=646</guid>
		<description><![CDATA[از بچگی یک مرضی داشتم/دارم به اسم  Have something to fix یعنی اینکه همیشه یک چیزی بود/هست که من باید درستش می‌کردم/کنم و مدام در حال فکر کردن به این نکته بودم/هستم که «وظیفه من درست کردن است.» اول از «چیز‌ها» شروع شد. مثلا نمره‌ام در مدرسه کم می‌شد، تلاش می‌کردم که درستش کنم. مامان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=646&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از بچگی یک مرضی داشتم/دارم به اسم  Have something to fix یعنی اینکه همیشه یک چیزی بود/هست که من باید درستش می‌کردم/کنم و مدام در حال فکر کردن به این نکته بودم/هستم که «وظیفه من درست کردن است.»</p>
<p>اول از «چیز‌ها» شروع شد. مثلا نمره‌ام در مدرسه کم می‌شد، تلاش می‌کردم که درستش کنم. مامان معتقد بود که «من دختر حرف گوش کنی نیستم»، تلاش می‌کردم که قول بدهم «از امروز دیگر به حرفت گوش می‌کنم.». بابا فکر می‌کرد «باید نقاشی یاد بگیرم.» من تلاش می‌کردم که برخلاف استعدادم در کشیدن حتی یک خط صاف بدون کمک خط کش، که «نقاشی یاد بگیرم.» تا درستش کنم. دوستم ناراحت می‌شد از حرفی که من بهش زدم، تلاش می‌کردم درستش کنم: «عذر خواهی کنم.» و&#8230;</p>
<p>دوستم از دست دوستش ناراحت بود، تلاش می‌کردم درستش کنم. برادرم پول کم داشت، تلاش می‌کردم درستش کنم. آقای فلانی سرتاپایم را با فحش شستشو داده بود بابت سوء تفاهم و کارنکرده، تلاش می‌کردم درستش کنم. استاد دانشگاه در ازاء نمره‌ای که حقم بود، شماره تلفن می‌خواست؛ تلاش می‌کردم درستش کنم و&#8230;</p>
<p>بعد کم می‌آوردم، خسته می‌شدم، عصبی می‌شدم، داغون می‌شدم، نابود می‌شدم، می‌رفتم در غار تنهایی و&#8230; به خودم قول می‌دادم که درستش می‌کنم: «دیگر از این کار‌ها نمی‌کنم.» ولی دوباره بعد از یکی-دو روز؛ روز از نو، روزی از نو.</p>
<p>کم کم این بیماری پیشرفته شد، آنقدر که از «چیز‌ها» رسید به «آدم‌ها»: Have somebody to fix</p>
<p>مثلا هر کسی را که می‌دیدم سر جایش نیست، تلاش می‌کردم که سر جایش باشد. این وجه «آدم» ‌ها سخت‌تر بود/هست. «آدم» ‌ها دیگر تبدیل می‌شوند به تعداد زیادی «چیز». وقتی با «آدم» ‌ها طرفی، با گذشته اشان با پیشینه اشان با خانواده اشان با فکرشان با ذهن اشان و&#8230; درگیر می‌شوی. نمی‌شود یک آچاری/چیزی دستت بگیری و پیچ شل شده را سفت کنی و همه چیز درست شود. مثلا دخترکی باهوش را می‌دیدم که به دلیل فقر نمی‌تواند دانشگاه برود، تلاش می‌کردم درستش کنم و بعد می‌رسیدم به اینکه «خب باید فقرش را درست کنم»، بعد وارد مرحله این می‌شدم که «فقرش از کجا آمده؟»، بعد می‌رسیدم به اینکه «پدر و مادر بزرگش نگذاشتند پدر/مادرش تحصیلات داشته باشند» و&#8230; بعد تلاش می‌کردم که درستش کنم. بعد کم می‌آوردم، خسته می‌شدم و&#8230;</p>
<p>آن یکی دروغ می‌گفت و توجیه که مجبور بودم، تلاش می‌کردم درستش کنم (ش: طرف را؛ آن آدم را). این یکی فکر می‌کرد تنها راه رسیدن به بهشت از اسلام می‌گذرد، تلاش می‌کردم درستش کنم. آن یکی رفتار بالا به پایین به همه داشت، تلاش می‌کردم درستش کنم. آن یکی کم آورده بود، تلاش می‌کردم درستش کنم (در این راستا گاهی تبدیل به آشغالدونی احساسات آدم‌ها هم می‌شدم و مثل مازوخیسم‌ها حتی از این اتفاق خوشحال هم می‌شدم). حتی بیماری به اعضاء نزدیک خانواده هم می‌رسید: تلاش می‌کردم پدر/مادر/برادر/خواهر/ عمه/عمو/خاله/دایی و&#8230; را درست کنم و حتی گاهی آنقدر جلو می‌رفتم که سعی می‌کردم تربیت اشان کنم.</p>
<p>اصولا با آدم‌ها که مواجه می‌شدم یا تلاش می‌کردم که درستشان کنم یا چیز‌ها را درست می‌کردم که خودشان بتوانند بدوند یا می‌رفتم هلشان می‌دادم که بدوند یا دستشان را می‌گرفتم که بدوند و در ‌‌‌نهایت اگر نمی‌خواستند بدوند من جای آن‌ها می‌دویدم&#8230; بعد کم می‌آوردم، خسته می‌شدم و&#8230;</p>
<p>خیلی وقت‌ها هم سعی می‌کردم «چیزها و آدم‌هایی» را که خودم خراب کردم، درست کنم: رابطه‌های خراب کرده، زندگی خراب کرده، آدم‌های له کرده، پول‌های به فنا داده بابت چیز‌ها و آدم‌های خراب کرده، خاطرات لجن مال کرده و&#8230; البته در این مورد معمولا درصد موفقیت کم تری داشتم و باعث ساطع شدن این نظریه می‌شد که «بعضی چیز‌ها با گذر زمان حل می‌شود.» یک مدلی بودم که برای همه درست می‌کردم/می کنم و برای خودم خراب می‌کردم/می کنم.</p>
<p>بد‌ترین حالت این است که وسط این دویدن‌ها برای درست کردن، گاهی به نقد خودت که می‌رسی؛ می‌گویی «نکند همه چیز خوب و درست شود و من دیگر چیزی یا آدمی نداشته باشم که درست کنم؟». این آدم را سست می‌کند یا از خودش بدش می‌آید که «یعنی تو دوست نداری همه چی خوب باشه که بقیه حال کنند و&#8230;؟» و&#8230; حتی از مواجه شدن با شرایطی که همه چیزش درست است یا آدمی که سر جایش است و درست است و&#8230; هم هراس داری و می‌ترسی «نکند من آدم بازی در این زمین نباشم و بد‌تر انگیزه زندگی را از دست بدهم و&#8230;؟؟» (شاید یکی از دلایل ترسم از مهاجرت همین باشد). گاهی اصلا این آدم و این شرایط را بلد نیستی و یا می‌زنی این شرایط و این آدم و&#8230; را خراب می‌کنی و&#8230; ولی باز دوباره شروع می‌کنی به گشتن و درست کردن.</p>
<p>وسط این خسته شدن‌ها و داغون بودن‌ها و&#8230; همیشه به تور یکی می‌خوردم که مثلا قرار بود کمکم کند. بدشانسی/بدبختی من هم این بود که او هم رسیده بود به مرحله Have somebody to fix و فکر می‌کرد «باید من را درست کند.»</p>
<p>در این مرحله مثل دونده‌ای بودم که دویده و نفر اول شده اما چهار قدم مانده به ته خط دیگر نای رفتن ندارد، و ایستاده تند تند نفس می‌کشد و همه در حال تشویق کردن هستند که «بدو، بدو، بدو، چیزی نمونده؛ تو برنده‌ای و&#8230;». آن وقت آن آدم جدید که قرار بود سوپر من/وومن زندگی من شود؛ یا هلم می‌داد، یا دستم را می‌گرفت، یا جای من می‌دوید و&#8230; بله من پیروز بودم و می‌رفتم مرحله بعد برای پیدا کردن «چیزی» یا «کسی» برای درست کردن و&#8230; و دوباره یک آدم جدید و&#8230; گاهی حتی میزان بیماری که پیشرفت می‌کرد، فکر می‌کردم برگردم عقب و آن آدم جدید را هم درست کنم و&#8230;</p>
<p>راستش آنهایی که این بیماری را دارند، می‌دانند که آدم؛ معتاد این «آدم‌ها» و این «چیز‌ها» می‌شود. امیدش به آینده می‌شود اینکه «بالاخره هنوز یک کسی یا چیزی هست که من درستش کنم.» و وقتی دیگر «هیچ چیز» و «هیچ کس» را نداشته باشی که درست کنی؛ یاد زندگی خودت می‌افتی که خرابش کردی در ازاء این «همه چیز» و «آدم‌هایی» که درست کردی؛ بعد چنگ می‌زنی به تنها چیزی که داری و هنوز خراب نکردی و احتمال اینکه آن را هم خراب کنی بسیار بالا است. بعد می‌مانی «که حالا چی کار کنم؟ نه چیزی و آدمی هست که درستش کنم و نه چیزی یا آدمی دارم که خرابش کنم»: تنها می‌شوی.</p>
<p>این وسط باید یک آدمی/هایی باشد/باشند، بیاید وسط دویدن دست آدم را بگیرد و بکشد کنار و آب یخی بدهد که بخوری و بعد محکم بزند توی گوشت که «هی فلانی این مسیر غلطه، می‌فهمی؟ باید بری از اونوری بدویی.» (یعنی یادت بدهد که بگویی: به درک! یا بگوید Let it go) بعد دستت را بگیرد ببرد آن یکی خط که بدوی. بعد چون معتادی هر چند متر یک بار یک «چیزی از خودت» یا یک «خودت» را بدهد دستت بگوید «اینو درست کن.»</p>
<p>من الان در مرحله «نداشتن هیچ چیز و هیچ کس برای درست کردن» هستم و به شدت و در به در دنبال مواد می‌گردم.</p>
<p>آن آدمی که بیاید و یاد بدهد که بگویی «به درک» را گشتم، نیست. نگرد، نیست.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/646/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/646/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=646&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/13/have-somethingsomebody-to-fix/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گمشده در ضرب المثل‌ها</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/10/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/10/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Mar 2011 23:58:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=643</guid>
		<description><![CDATA[هیچ وقت باور نمی‌کردم که واقعا ضرب المثل‌ها و اصطلاحات براساس زندگی آدم‌ها ساخته شده باشند و همیشه فکر می‌کردم که داستان‌های پشت آن‌ها، ساخته و پرداخته یک ذهن تخیلی بودند. اما من خودم مصداق کامل یکی از این ضرب المثل‌ها هستم: «خریت نه تنها علف خوردن است که خود نوعی بهار بودن است.» در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=643&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هیچ وقت باور نمی‌کردم که واقعا ضرب المثل‌ها و اصطلاحات براساس زندگی آدم‌ها ساخته شده باشند و همیشه فکر می‌کردم که داستان‌های پشت آن‌ها، ساخته و پرداخته یک ذهن تخیلی بودند.</p>
<p>اما من خودم مصداق کامل یکی از این ضرب المثل‌ها هستم: «خریت نه تنها علف خوردن است که خود نوعی بهار بودن است.»</p>
<p>در همین راستا در عنفوان جوانی، مردی را می‌شناختم که پدرش سرهنگ‌ بود و او مصداق کامل «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش ننامش پسر» بود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/643/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/643/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=643&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/10/%da%af%d9%85%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%af%d8%b1-%d8%b6%d8%b1%d8%a8-%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%ab%d9%84%e2%80%8c%d9%87%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>من به مثابه فیلم‌نامه نویس در جستجوی خویش</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/07/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%ab%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%ae/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/07/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%ab%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%ae/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Mar 2011 23:50:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=641</guid>
		<description><![CDATA[یادم هست دبستان که می‌رفتم تا کلاس سوم دبستان اجازه استفاده از هر نوع قلمی الا مداد را نداشتیم و هیچ وقت یادم نمی‌آید که از قانونی تبعیت کرده باشم. گاه می‌شد پنهانی با خودکار می‌نوشتم. یادم هست برای اینکه نشان بدهم بزرگ هستم و مثلا کلاس سوم هستم (اصولا از کودکی در حال دویدن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=641&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<div>یادم هست دبستان که می‌رفتم تا کلاس سوم دبستان اجازه استفاده از هر نوع قلمی الا مداد را نداشتیم و هیچ وقت یادم نمی‌آید که از قانونی تبعیت کرده باشم. گاه می‌شد پنهانی با خودکار می‌نوشتم. یادم هست برای اینکه نشان بدهم بزرگ هستم و مثلا کلاس سوم هستم (اصولا از کودکی در حال دویدن به سمت بزرگی بودم) یک روز یک خودکار دستم گرفتم و رفتم مدرسه. کنار دبستان ما یک مدرسه راهنمایی پسرانه بود، به سمت مدرسه حرکت می‌کردم که هم‌قدم با چند پسر بچه شدم با خودکار بیک آبی در دست. یکی از آنها نگاهی به قد و قواره کوچک و ریزه میزه من و کیف هیولایی که به دوش می‌کشیدم کرد و با خنده گفت: &#8220;خانم شما مگه کلاس چندمی که خودکار دستت گرفتی؟&#8221;. تا خود مدرسه مثل لوکوموتیو دویدم. از همان روز بود که تصمیم گرفتم همیشه یک خودکار داشته باشم.</p>
<div>
<div>
<div>
<div>
<div>
خاله ن متولد سال یک هزار و سیصد و چهل و دو خورشیدی است. در دهه شصت جوان بوده و مدیر یک دبستان انتهای یکی از جنوبی‌ترین خیابان‌های تهران. من آن موقع‌ها تمرین راه رفتن بدون روروئک می‌کردم ولی می‌دانم جوان بودن در دهه شصت مصداق کامل نسل سوخته است یا چیزی شبیه آن. آنقدر می‌دانم که خاله آن روزها فکر می‌کرد اگر برود دانشگاه آزادی که مدرک معادل می‌دهند پزشکی بخواند حتما از بهره هوشی کم خواهد داشت و پزشک خوبی نخواهد شد که بتواند به جامعه خدمت کند و &#8230; این بود که راهی مدرسه شد. گمانم خیلی باید سوخته باشد.</p>
<p>آن زمان‌ها جنگ بود و داشتن یک خاله مدیر دبستان باعث شده بود که من هر سال جلوتر از اول سال تحصیلی کتاب‌ها را داشته باشم. آن سال تابستانی که قرار بود بروم سوم دبستان (یادم هست آن موقع‌ها در جواب سوال چند سالته؟ می گفتم امسال تابستان که بیاد میرم کلاس سوم دبیرستان مثلا) خاله ن فکر کرد که تنها راه برای رام کردن جانوری که تمام خاک‌‌های باغچه را به کف حیاط منتقل می‌کند این است که کتاب‌های سال سوم دبستان را به او درس بدهد البته انگیزه اصلی‌اش کلاس کارآموزی برای خودش بود. یک دفتر به من داد و یک خودکار و گفت که از امسال باید انشاء بنویسی و موضوع انشاء هم این بود که &#8221; تابستان خود را چگونه گذراندید؟ &#8220;.</p>
<p>نزدیک ده روز بود که از تعطیلی تابستان شروع شده بود و من نوشتم که: راستش خاله ن می‌خواسته که من را ساکت کند و از من خواسته که انشاء در مورد تابستان بنویسم ولی تابستان که هنوز تمام نشده است که. من و مامان و برادرم مثل هر هفته سه شنبه‌ها می‌آییم خانه مامان بزرگ چون خاله الف آن نزدیکی‌ها می رود کلاس قرآن سه شنبه ها و با پسرخاله و دخترخاله ام در حیاط فوتبال بازی می‌کنم. من تابستان را دوست ندارم چون نمی توانم درس بخوانم و آدم خوبی برای خدمت به جامعه بشوم و چون هنوز تابستان تمام نشده است من از پاییز می نویسم که قرار است بیاید. پاییز فصل خوبی است و برگ‌های درختان رنگارنگ است و ما کرسی داریم. من پاییز را دوست دارم چون درس می‌خوانم و می‌توانم بزرگ شوم و به جامعه خدمت کنم.</p>
<p>یک سری چرندیاتی هم که از تی وی شنیده بودم به تهش اضافه کردم و دادم به خاله ن. فکر کنم اشعار سهراب هم در آن‌ها بود.</p>
<p>بعد برای اینکه خوش خدمتی کنم انشاء &#8220;بهار خود را چگونه گذراندید؟&#8221; و &#8220;زمستان خود را چگونه گذراندید؟&#8221; را هم نوشتم.</p>
<p>خاله ن بعد از انشایم به مامان گفت: &#8220;استعداد خوبی داره. نویسنده خوبی میشه.&#8221; از همان موقع حس کردم که باید برای نجات بشریت نویسنده شوم.</p>
<p>خاله ن یک اتاق کوچک نموری در طبقه پایین داشت که یک میز چوبی که سمت ویترینش کتابخانه بود و یک صندلی و تعدادی مبلمان درب و داغون جزء مبلمان اتاقش بودند. با کنجکاوی از اینکه یک نویسنده باید بالاخره کتاب بخواند رفتم و دست کردم و یک کتاب بیرون کشیدم. اسمش عجیب بود: *بایکوت*.</p>
<p>می‌دانم برای یک کودک نه ساله خواندن این کتاب کمی زیاده روی بود اما چاره ای نبود باید نویسنده می‌شدم و دنیا را نجات می‌دادم &#8230; وقتی کتاب را تمام کردم با سرعت به طبقه بالا دویدم و اعلام کردم که: &#8220;من می‌خواهم فیلم‌نامه نویس شوم.&#8221; (خنده حضار البته ته زمینه ماجرا بود که نیازی به ذکر نیست).</p>
<p>از همان روز بود که هر کتابی که به دستم می رسید صفحه اول و آخرش را می‌خواندم و بقیه را می‌گذاشتم برای روزی که نویسنده شدم. فیلم‌ها را هم بعد از چند دقیقه اول با استفاده از دی وی دی پلیر می‌زنم برود دقیقه آخر و بقیه‌اش را می‌گذارم برای وقتی که می‌خواهم فیلم‌نامه نویس شوم، کامل ببینم. (در این راستا حتی مثلا قسمت اول و آخر یک سریال را با هم دیدم) به یاد ندارم که سینما رفته باشم و مثلا نخوابیده باشم و &#8230; و یا مثل آدم نشسته باشم یک فیلم را فقط و فقط دیده باشم بدون اینکه موزیکی گوش کنم یا کتابی بخوانم یا چیزی بنویسم یا مساله ای حل کنم یا &#8230;</p>
<p>راستش نمی دانم چه سری است که تمام صندلی‌های دنیا میخ دارند حتی صندلی‌های سینما و سالن تئاتر و صندلی کسب علم دانشگاه و صندلی پشت میز تحریرم و &#8230;</p>
<p>هنوز هم برای من سوال است که: من چرا می‌خواستم فیلم نامه نویس شوم؟ احتمالا فکر می‌کردم تنها راهی است که به سادگی می‌شود پول دار شد و بعدها که حقیقت مثل ته خیار چپانده شد در گلویم فکر کردم که بهتر است <strong>فضانورد</strong> شوم.</p>
<p>من واقعا کی ام؟؟؟؟</p></div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
</div>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/641/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/641/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=641&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/07/%d9%85%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d9%85%d8%ab%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%e2%80%8c%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d8%af%d8%b1-%d8%ac%d8%b3%d8%aa%d8%ac%d9%88%db%8c-%d8%ae/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وا چرا گرخید؟</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/06/%d9%88%d8%a7-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%d8%b1%d8%ae%db%8c%d8%af%d8%9f/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/06/%d9%88%d8%a7-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%d8%b1%d8%ae%db%8c%d8%af%d8%9f/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Mar 2011 23:25:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=638</guid>
		<description><![CDATA[او: الان دیگه همه نهایت یک بچه بخواهند داشته باشن. همین یه دونه هم زیاده و سخته داشتنش. این روزها همه یک بچه دارن نهایتش. تو خودت مثلا چندتا بچه میخواهی؟ من : راستش من همیشه دلم میخواست 12 تا بچه داشته باشم. الان هم دوست دارم همون 12 تا رو ولی بعدا فکر کردم [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=638&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>او: الان دیگه همه نهایت یک بچه بخواهند داشته باشن. همین یه دونه هم زیاده و سخته داشتنش. این روزها همه یک بچه دارن نهایتش. تو خودت مثلا چندتا بچه میخواهی؟</p>
<p>من : راستش من همیشه دلم میخواست 12 تا بچه داشته باشم. الان هم دوست دارم همون 12 تا رو ولی بعدا فکر کردم که شاید بتونم دو تا هم از پرورشگاه بیارم. هنر چند تا بچه که داشته باشم حتما دو تا هم از پرورشگاه میارم.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/638/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/638/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=638&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2011/03/06/%d9%88%d8%a7-%da%86%d8%b1%d8%a7-%da%af%d8%b1%d8%ae%db%8c%d8%af%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>همه چي آرومه، من چقددددد خوشحالم</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2010/11/26/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%8a-%d8%a2%d8%b1%d9%88%d9%85%d9%87%d8%8c-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%82%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2010/11/26/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%8a-%d8%a2%d8%b1%d9%88%d9%85%d9%87%d8%8c-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%82%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 26 Nov 2010 00:08:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=621</guid>
		<description><![CDATA[1-      آقاي داور مقاله را نخوانده و نظر داده كه چرا تست فلان اعمال نشده، تمام كتاب­هاي فارسي و انگليسي­اي را كه مي­دانستم گشتم و خواندم ولي اين تست را پيدا نكردم. زنگ زدم به يك آقاي دوستي و سوال كردم، آقاي دوست فرمودند كه: از آقاي م بپرس. (آقاي م كارفرمايي بودند كه بنده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=621&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">1-      آقاي داور مقاله را نخوانده و نظر داده كه چرا تست فلان اعمال نشده، تمام كتاب­هاي فارسي و انگليسي­اي را كه مي­دانستم گشتم و خواندم ولي اين تست را پيدا نكردم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زنگ زدم به يك آقاي دوستي و سوال كردم، آقاي دوست فرمودند كه: از آقاي م بپرس. (آقاي م كارفرمايي بودند كه بنده را سال پيش اخراج كردند)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زنگ ميزنم به استادم، فرمودند كه: به آقاي م مراجعه كن.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ايميل ميزنم به آقاي دوست در آمريكا، در جواب مي‌نويسد: به آقاي م بگو. مي­نويسم كه معذورم. مي‌نويسد كه: به آقاي وبلاگ نويس فلان بگو.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آقاي وبلاگ نويس در جواب ايميلم مي­گويند كه: به آقاي م بگو. آدرس سايتش را هم براي ايميل مي­كنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آقاي م، آقاي م، آقاي م، آقاي م.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه­گيري: هيچ وقت به رييس­اتان نگوييد نمي­توانم، بگوييد مي­توانم و در صورت لزوم سمبل كنيد.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">2-      با هزار ادا و مسخره­بازي فهميدم كه اين تست اصلا در رشته ديگري كاربرد دارد و مخصوص رشته ما نيست. دادم درآمد و در نامه نوشتم كه: اي آقاي داوري كه ادعايت مي­شود كه همه چيز را بلدي و فلان و بيسار! شما چقدر بيسواد هستيد كه نمي­دانيد آمار به كار رفته متعلق به سازمان فلان است و اين تست قبلا بر روي داده­ها انجام شده است و &#8230; ؟؟؟؟؟؟ (البته محترمانه)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آقاي داور هم در جواب حرفي نزدند، يعني خفه شدند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من از آن روز تا به حال در اين پرسش فلسفي مانده­ام كه اگر اين يك پاراگراف كافي بود تا جناب داور به اشتباه خودشان پي ببرند، اصلا چرا اين ايراد را اعلام كردند؟ اگر هم منطق قوي­اي داشتند پس چرا اينقدر زود قانع شدند و &#8230; اصلا چي به چي؟؟؟؟؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه­گيري: اگر ديدي داوري بر مقاله ايراد گرفته، بدان در آكسفورد دكترا گرفته.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">3-      آقاي داور نوشته­اند كه: كوش؟ كجاس اين مساله و فرضيه و سوال تحقيق و &#8230;؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در جواب نوشته­ام كه: صفحه دوم، پاراگراف دوم و سوم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دوباره نوشته­اند كه: د لامصب كوش اين فرضيه­ات؟؟؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در جواب نوشته­ام كه: چشاتو وا كن، صفحه دوم، پاراگراف دوم و سوم. تيتر زدم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دوباره نوشته­اند كه: پ كو اين فرضيه؟؟؟ من چرا نمي­بينمش؟؟؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه گيري: بعضي داورها به روح اعتقاد ندارند.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">4-      رفيقي سرم را كلاه گذاشته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه­گيري: هرگز گول رفيق­اتان را نخوريد. دنياي رفاقت مثل سياست پدر و مادر ندارد.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">5-      سرما خورده­ام و دارم مي­ميرم، يعني نزديك به 60 عدد آنتي بيوتيك و 30 عدد لوراتادين و 50 عدد كلد استاپ را تا كنون به اتمام رسانده­ام اما هنوز صدايم از ته گلويم هم نمي­آيد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از آقاي همكار به من سرايت كرده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه­گيري: هرگز به همكاران مرداتان لبخند نزنيد، چون هنگام لبخند ممكن است، دهانشان را باز كنند و ويروس را به شما منتقل كنند.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">6-      در طبقه محل كارم، پشت ديوار عمليات ساختمان سازي در حال انجام است و كنار ميزم صداي درل كاري از 8 صبح تا 7 شب در پس زمينه شنيده مي­شود. براي صدا كردن همكارها بايد فرياد بزنيم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه گيري: اگر از آسمان سنگ ببارد، اولي­اش مستقيم مي­خورد توي سر من. اگر گل ببارد، هيچ كدام نصيب من نمي­شود.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">7-      آقايي كه <a href="http://rominabahar.wordpress.com/2010/01/17/%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%83%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D9%8A%D8%B1%D8%AF-overkill/">قبلا بلاهايي</a> سر بنده آورده بودند، دو سال پيش ايميل زدند كه: الان كه اين ايميل را برايت مي­نويسم امكان ندارد كه ما هرگز همديگر را ببينيم و &#8230; مي­خواستم بدانم از من ناراحتي؟؟؟؟؟؟ دو روز پيش هم ايميل زدند كه: من از ساعت فلان تا فلان آن لاينم، ميتوانيم با هم حرف بزنيم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه گيري: به فرزندان­اتان سه چيز را بياموزيد: پررويي، زيرآب زني، فحش دادن كه از اهم واجبات است و پنت هاوسي در بهشت نصيب پدر و مادري شود كه فرزندش را در مهارت سوم به حد اعلي برساند. لعنت خدا بر والديني كه فرزندان با ادب تربيت مي­كنند.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">8-      كيف پولم را با دو عدد عابر بانك همراه با رمز و يك عدد چك به مبلغ بيست ميليون ريال با پشت نويسي و اثر انگشت و امضاء خودم، همراه با اطلاعات بانكي-اينترنتي يك حساب ديگر متعلق به خودم و حساب ديگري متعلق به يك نفر ديگر و همراه كمي پول و عكس­هاي خانوادگي و يك سري كارت و تعدادي آدرس رفقا كه پشت تكه كاغذهاي كوچكي نوشته شده بود به خاطر دويست تومان كرايه تاكسي گم كردم.<strong> </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>نتيجه گيري: رانندگي تاكسي شغل شريفي است. يابنده، جوينده نبوده است بلكه مال باخته، خود باخته بوده است.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&nbsp;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>همه چي آرومه، من چقددددددددددد خوشحالم.<br />
</strong></p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/621/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/621/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=621&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2010/11/26/%d9%87%d9%85%d9%87-%da%86%d9%8a-%d8%a2%d8%b1%d9%88%d9%85%d9%87%d8%8c-%d9%85%d9%86-%da%86%d9%82%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af%d8%af-%d8%ae%d9%88%d8%b4%d8%ad%d8%a7%d9%84%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>1</title>
		<link>http://rominabahar.wordpress.com/2010/09/13/1/</link>
		<comments>http://rominabahar.wordpress.com/2010/09/13/1/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 13 Sep 2010 01:07:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>بهار</dc:creator>
				<category><![CDATA[بهار نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rominabahar.wordpress.com/?p=616</guid>
		<description><![CDATA[ساعت دي وي دي يك است به وقت نيمه شب ولي دو و ده دقيقه است. هشت ماه است كه عقب مانده و حوصله ندارم كه بگذارمش سر جاي خودش، به هر حال سه هفته ديگر خود به خود سر جاي خودش خواهد بود. پنج ماه تلاش كرد و يك ساعت عقب بود حالا شايد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=616&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ساعت دي وي دي يك است به وقت نيمه شب ولي دو و ده دقيقه است. هشت ماه است كه عقب مانده و حوصله ندارم كه بگذارمش سر جاي خودش، به هر حال سه هفته ديگر خود به خود سر جاي خودش خواهد بود. پنج ماه تلاش كرد و يك ساعت عقب بود حالا شايد مثل آدم‌ها يك جايي يك مدلي بفهمد كه بايستد و نجنگد و سر جاي خودش باشد، ژست روشنفكري گرفته‌ام كه &#8220;من نبايد دخالت كنم و بگذارم خودش انتخاب كند و بالاخره يك روزي خودش مي‌فهمد كجا و چطوري بايستد كه سر جاي خودش باشد و خوش باشد و &#8230;&#8221;. به هر حال هر دويمان به همزيستي مسالمت آميز كنار هم رسيده‌ايم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چند سال پيش يك نفر مي‌خواست از فرط محبت من را بگذارد سر جاي خودم، بيست و چهار به علاوه يك عقب بودم. بيست و چهارش ايرادي نداشت، يعني هيچ كس نمي‌فهميد اما يك‌اش تابلو بود. بعد هر دو له شديم و من زجر كشيدم و &#8230;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> صداي زني مي‌آيد كه: ورود ممنوع اومدي و بايد صبر كني پليس بياد جريمه شي تا بدوني كه به قانون عمل نكردي.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">كوچه‌هاي اينجا تنگ و تاريك و پيچ در پيچ است، سربالايي و سر پاييني است پر از درخت‌هاي بلند كه در تاريكي شب مانند غول‌هاي سياهي هستند كه ترس آور است گاهي حتي براي يك قدم جلوتر رفتن. يك لامپ كم نور خياباني تير چراغ برقِ ته بن بست گاهي روشن است و گاهي خاموش، به هر حال سر جاي خودش نيست و كوچه يك طرفه و بن بست است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> خوشحال مي‌شوم. بالاخره يك نفر سر جايش ايستاد و به خيل عظيم رانندگان متخلف بن بست يك طرفه اعتراض كرد. اما دو و ده دقيقه نيمه شب. كافي است يك متر دنده عقب برود و خلاص.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> ناگهان صداي موسيقي بلندي مي‌آيد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> شايد مرد متخلف مس&#8230;ت است و از ماشين پياده شده است و قفل فرمان را گرفته در دستش كه برود به دخترك حالي كند كه به قانون عمل كرده‌ است. شايد راننده يك آژانس است. شايد پسر همين ساختمان كناري است كه از شب گردي شبانه برگشته است و حالش را ندارد كه برود از كوچه بالايي، سرپاييني بيايد پايين. شايد تازه از رختخواب ممنوعه آمده است و در راه برگشت است. شايد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> كمي صداي گاز و كلاج مي‌آيد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"> دخترك شايد از دست مرد زندگي‌اش فرار كرده است، دعوا كرده است و كتك خورده و حالا دارد اشك مي‌ريزد و مي‌خواهد برگردد سر جاي اولش. شايد بعد از ديدن يك فيلم در خانه مجردي‌اش دل تنگ شده است و مي‌خواهد كه برود يك جايي در تاريكي بنشيند روي يكي از مبلمان‌هاي شهري و گريه كند. شايد وسط دعواي اينكه &#8221; تو چت شده و چرا ناراحتي و &#8230; چرا اينجا توي تاريكي نشستي و &#8230; چرا يهويي ول كردي و رفتي و &#8230;؟&#8221; داد زده كه &#8221; ببخشيد &#8230; راحتم بگذار و &#8230;&#8221; بعد خواسته برود، كه ناگهاني دستش را كشيده و بغلش كرده و دخترك وقتي گريه مي‌كرده، مي‌//بوسدش و &#8230; و بعد مي‌گويد: &#8220;ببخشيد كه ب//وسيدمت&#8221; و مي‌شنود كه &#8220;ولي من خوشحالم.&#8221; و حالا پايش روي گاز است و مي‌خواهد منتظر پليس بماند تا قانون اعمال بشود. شايد عزيزي را قرار است براي آخرين بار ببيند و مي‌خواهد قانون را اعمال كند تا راننده متخلف بداند كه چقدر كارش ضد انساني است و ممكن است او را براي هميشه از ديدن عزيزش محروم كند؛ شايد مي‌خواهد همه دادش را سر او بزند با اعمال قانون. شايد مي‌رود فرودگاه بدرقه عزيزي براي رفتن كه باز هم قلبش پاره پاره شود و گوشه‌اي از دنيا گم شود؛ مي‌خواهد قانون را اعمال كند تا به خودش ثابت كند هنوز هم اينجا نيمه شب قانون اعمال مي‌شود و يك شب بيشتر خودش را قانع كند براي ماندن و عذر بياورد براي لحظه خداحافظي كه مچش باز نشود كه &#8221; چه همه مي‌خواسته كاري كند كه او نرود و بماند و ته دلش دوست دارد كه همه چيز برگردد عقب و او بماند و &#8230; &#8221; كه &#8220;چه همه فرياد زده و باتوم و اشك آور خورده كه شايد او منصرف شود و نرود و بماند و &#8230;&#8221; كه &#8221; چه همه دلش مي‌خواهد فرودگاه منفجر شود و او بماند و نرود.&#8221; كه &#8221; &#8230;.&#8221; شايد &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتي مي‌رسم كنار پنجره، نور كم‌رنگ چراغ‌هاي ماشيني را از لابلاي برگ‌هاي درخت توت مي‌بينم كه در جهت ورود ممنوع، سربالايي مي‌رود. آن يكي قبلا رفته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دلم مي‌خواهد آن يكي راننده حتما مرد باشد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rominabahar.wordpress.com/616/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rominabahar.wordpress.com/616/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rominabahar.wordpress.com&amp;blog=4492730&amp;post=616&amp;subd=rominabahar&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rominabahar.wordpress.com/2010/09/13/1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">بهار</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
