Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

کودکی گم‌شده

آقای ایرج طهماسب و حمید جبلی

بابت لحظه‌های بیشمار خوشی در دوران سازندگی و کمبود امکانات و دو کانال تلویزیون و …. که برایم (و هم‌نسلانم) ساختید متشکرم.

اینکه از هزاران فیلتر سفت و سخت طالبانی منش دهه‌های 60 و 70 گذر کردید و یک عروسک ایرانی برای بچه‌های بی حماسه جنگ ساختید، کاری بس دشوار است که تا همیشه باید سپاسگزارش بود.

بابت همه متشکرم.

اینکه شما همانند عموم مردان هم دوره خودتان با پیش فرض‌هایی در مورد زنان و مسایل مربوط به زنان و … بزرگ شده‌اید و لاجرم دیدگاهایتان در مورد  زنان و جنسیت و … فراتر از یک سطحی نمی‌رود و … هم اگرچه حکایت عموم مردان ایرانی و باورهایشان است که از لحظه‌ای که بخواهی پایت را از خانه بیرون بگذاری محکم به صورتت می‌خورد تا زمانی که روی تخت‌خواب به خواب بروی حتی در کنار عزیزترین‌هایت، دردی است که نیاز به درمان دارد و گفتنش و تکرارش شاید دردی را دوا نکند.

اینکه یادتان رفته که بیننده برنامه‌های شما این روزها کودکان که نه، بزرگ‌سالان 25 به بالا هستند هم قابل گذشت است.

اینکه شوخی‌های برنامه‌هایتان هم از لابلای شوخی و خوش گذرانی‌های جوانانی از دو-سه دهه قبل در می‌آید که برای کودکان امروزی گاه غیر قابل درک است، هم شاید هزاران توجیه فیلتری و غیر فیلتری و … داشته باشد.

اما …. اما اینکه هر بار کودکان برنامه‌اتان را هنگام کلافگی تهدید به استفاده از دمپایی می‌کنید، به هیچ وجه قابل بخشش نیست.

اینکه عروسک‌های کودک برنامه شما برای اعتماد به نفس دادن به دخترکی که از شنیدن کلمات «تو زشتی» دلگیر شده است، شروع به تحقیر و به کار بردن صفات تحقیر کننده در مورد خودشان و زیبایی‌اشان کنند؛ هرگز قابل بخشش نیست.

خوانده‌ام که دقایق میلیونی است دستمزد عروسک کوچک شیطون کلاه قرمزی شما. اختصاص میزان بسیار بسیار کوچکی از این دستمزد به یک روانشناس کودک برای مشاوره و نمایش ندادن این صحنه‌ها، دست کم اندازه احترام شما را در میان نسلی که مادران و پدران امروز و آینده هستند، اندکی بیشتر خواهد کرد.

Advertisements

سال 1393 مبارک

norooz

Again?

حقیقتش من آدم نوشتن مدام نیستم. شاید گهگاهی در شبکه‌های اجتماعی چیزکی بنویسم و یا در کل‌کل‌های کامنتی چیزی بنویسم اما راسیتش آنقدرها اهل نوشتن یک دفترچه خاطرات روزانه/ماهیانه/سالیانه نیستم. اما این روزها کمی خسته هستم و شاید دلم بخواهد دوباره بنویسم.

نمی‌دانم اصلا اینجا خواننده‌ای هم دارد یا نه؟ اما برای منی که اولین پست را برای حرف زدن با خودم نوشتم، حتماً تعداد کم یا صفر خوانندگان اینجا آزارنده نخواهد بود گرچه ناراحت کننده.

میخواهم دوباره روبروی آینه بایستم و با خودم حرف بزنم. روزهایم سخت نیستند اما کند هستند.

زندگی آنقدر تغییرم داده است که اگر امکانش بود، کلمه بهار را برمی‌داشتم و تابستان را انتخاب می‌کردم.

روزهایم را اما زندگی می‌کنم. خوب هستند گاهی و سخت می‌شوند عموما. اما زندگی‌ام را دوست دارم.

این وبلاگ پنج ساله شد. تولدش مبارک.

Exclamation Mark

خواب می‌بینم با یک عده غریبه و آشنا …

سال‌های زیادی از پشت سر هم گذشته‌اند که من نوروز را واقعا نو روز کرده‌ام و لذت برده‌ام. لابد سرخوشی و تن‌پروری و … باعث و بانی‌اش بوده اما هر چه بود نوروزهایم خوب بود.

امسال اما تا 24 ساعت قبل از لحظه‌های حالی که باید احسن می‌شد، کار کردم و چهار ساعت بعدش هم دوباره.

یادم می‌آید یک روزی یک نفر به من می‌گفت وقتی برسی به 35 و سرازیری زندگی دیگر نمی‌توانی اندازه یک دهه قبلش کار کنی. خودش آن موقع گمانم همین حدودها بود و من افسوس خوردم برای مردمان سرزمینی که 35 می‌شود سرازیری زندگانی‌اشان.

نمی‌دانم 35 من چه شکلی است؟ قطعا یک زن کارمند کارت بزن ساعت 8 صبح و دوان دوان رسیدن به زندگی و بچه و شوهر در 16 بعد از ظهر نخواهد بود. سال‌ها از این کلیشه فرار کرده‌ام و عجیب که دوام آورده‌ام.

مدت‌ها است از صدای دالبی و هیاهو و دیالوگ‌های عاشقانه هالیوودی و کینگ‌کنگ بر فراز برج خسته شده‌ام. قبول ندارم که زندگی واقعی همین است که روی پرده می‌رود.

تصمیم برای گذراندن اوقات کاری روزهای نوروز، من را همسفر آدم‌هایی کرد که 35 می‌شود سراشیبی زندگانی‌اشان. یک سره فیلم‌های ایرانی دیدم تا رسیدم به …

اولین مواجهه من با هامون برمی‌گردد به زمانی که سنم یک رقمی بود و تک صحنه‌های فیلم که گاهی از مقابل چشمانم می‌گذرند. شاید هفت-هشت سال پیش بود (قبل از 88 گمانم. به وضوح زندگی‌ام به قبل و بعد از دو عدد هشت کنار هم تقسیم شده است) که دوباره دیدمش. نمی‌دانم اینکه نسل جنگ بودم اما جوان نبودم یا اینکه فقط شنیدم که «این زن مال منه. حق منه و …»؛ تکلیفم را برای همیشه با آن روشن کرد یا نه؟ اما دوستش نداشتم. نه به واسطه اینکه فیلم زمان خودش است. نه به واسطه چپ درون فیلم‌ساز و نه حتی به واسطه هامون به دنبال اسماعیل. برای اینکه انسان‌ها نیامده‌اند که حماسه بسازند که اگر نشد بشوند آدم بی حماسه، آدم خواب زده.

تا رسیدم به نارنجی پوش. سه ورز وقت صرف دیدنش کردم، هر روز یک تکه 20 تا 30 دقیقه‌ای.

گمانم فیلم‌ساز هم فهمیده است آدم‌ها حماسه ندارند.

تعجب کردم از فیلم‌سازی که این سال‌ها صیقل نخورده است. آن‌قدر می‌دانم که هامون بعد از سراشیبی زندگی‌اش پرده‌برداری شد. شاید آن یک نفر راست می‌گفت: 35 سراشیبی زندگی است!

سال 1392 مبارک

norooz

لالایی

مثل شب‌های گذشته نزدیک به دو ساعتی کنار هم فیلم دیدیم و یک قسمت از یک سریال تکراری نیمه هندی ایرانی. برخلاف اکثر مواقع مثل دو تا موجود بی‌آزار و بی‌دردسر کنار هم بودیم. سریال که تمام شد؛ ناخودآگاه گوشه دامنم را گرفتم و رفتم و سرم را گذاشتم روی پایش. شروع کرد به خواندن لالایی و کشیدن رد انگشتانش میان موهایم. نمی‌دانم همه‌اش یک ثانیه شد یا یک ساعت یا یک عمر اما اینقدر خوب بود که نمی‌خواستم تمام شود.

گفت: اینجوری که خوابیدی و پاهات بیرونه و یخه، من حرص می‌خورم.

بچه بودن سخت‌تر از مادر بودن است. گاهی می‌مانی که جواب حجم عاطفه‌ای که با سرعت نور به سمتت هجوم می‌آورد را چه کنی؟ درد دارد این استیصال و اینکه گاهی یادت می‌رود که نه ماه با هم بودید و هیچ کس و هیچ چیز بین‌اتان نبود. شاید فلسفه لالایی برای آرام شدن دل مادری است که دیگر بچه‌ای در دل ندارد.